تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1021

مساهمون:

ص١٠٢١
كسى كز زندگى با درد و داغ است * به وقت مرگ خندان چون چراغ است زمانه خود جز اين كارى نداند * كه اندوهى دهد جانى ستاند كفى گل در همه‌روى زمين نيست * كه در وى خون چندين آدمى نيست دو كس را روزگار آرام داد است * يكى كو مرد و ديگر كو نزاد است درين سنگ و درين كل مرد فرهنگ * نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ منه دل بر جهان كين سرد ناكس * جوانمردى نخواهد كرد با كس مباش ايمن كه اين درياى پرجوش * نكرد است آدمى خوردن فراموش چه خوش‌باغيست باغ زندگانى * گر ايمن بودى از باد خزانى خوش است اين كهنه دير پرفسانه * اگر مردن نبودى در ميانه اگر صد سال مانى ور يكى روز * ببايد رفت ازين كاخ دل‌افروز زن و فرزند و مال دولت و زور * همه هستند همره تا لب گور روند اين همرهان غمناك با تو * نيايد هيچكس در خاك با تو به مرگ و زندگى در خواب هستى * تويى با خويشتن هرجا كه هستى چه بخشد مرد را اين سفله ايّام ؟ * كه يك‌يك بار بستاند سرانجام شنيدستم كه افلاطون شب و روز * به گريه داشتى چشم جهانسوز بپرسيدند ازو كين گريه از چيست ؟ * بگفتا : چشم كس بيهوده نگريست از آن گريم كه جسم و جان دمساز * به هم خو كرده‌اند از دير كه باز جدا خواهند شد از آشنايى * همى گريم بدان روز جدايى
( از منظومه خسرو و شيرين )

2650 - تصدّق

از « وزير عون الدّين بن هبيره » مروى است : در خطّهء بغداد در بين من و يكى از مشايخ كه به كمال زهد و تقوى آراسته بود ، صداقتى دست داده ، قضا را روزى مرضى بر وجودش استيلا يافته ، پيش از آن‌كه از دروازه عدم قدم بيرون زند ، سىصد زر سرخ به من داد و گفت : بعد از فوت در مقبره معروف « كرخى » به تكفين و تدفين قيام نموده ، آن‌چه باقى ماند بازتاب استحقاق تصدق كن ! من نيز حسب الوصيّه وى را دفن كرده بعد از فراغ ره‌نورد مراجعت شدم كه بر روى جسر ، تازىمردى كه اسب بىباكى را به جولان درآورده بود به من برخورده كيسه كه بقيهء دنانير را در آن
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1021 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى