كسى كز زندگى با درد و داغ است * به وقت مرگ خندان چون چراغ است
زمانه خود جز اين كارى نداند * كه اندوهى دهد جانى ستاند
كفى گل در همهروى زمين نيست * كه در وى خون چندين آدمى نيست
دو كس را روزگار آرام داد است * يكى كو مرد و ديگر كو نزاد است
درين سنگ و درين كل مرد فرهنگ * نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ
منه دل بر جهان كين سرد ناكس * جوانمردى نخواهد كرد با كس
مباش ايمن كه اين درياى پرجوش * نكرد است آدمى خوردن فراموش
چه خوشباغيست باغ زندگانى * گر ايمن بودى از باد خزانى
خوش است اين كهنه دير پرفسانه * اگر مردن نبودى در ميانه
اگر صد سال مانى ور يكى روز * ببايد رفت ازين كاخ دلافروز
زن و فرزند و مال دولت و زور * همه هستند همره تا لب گور
روند اين همرهان غمناك با تو * نيايد هيچكس در خاك با تو
به مرگ و زندگى در خواب هستى * تويى با خويشتن هرجا كه هستى
چه بخشد مرد را اين سفله ايّام ؟ * كه يكيك بار بستاند سرانجام
شنيدستم كه افلاطون شب و روز * به گريه داشتى چشم جهانسوز
بپرسيدند ازو كين گريه از چيست ؟ * بگفتا : چشم كس بيهوده نگريست
از آن گريم كه جسم و جان دمساز * به هم خو كردهاند از دير كه باز
جدا خواهند شد از آشنايى * همى گريم بدان روز جدايى
( از منظومه خسرو و شيرين )
2650 - تصدّق
از « وزير عون الدّين بن هبيره » مروى است : در خطّهء بغداد در بين من و يكى از مشايخ كه به كمال زهد و تقوى آراسته بود ، صداقتى دست داده ، قضا را روزى مرضى بر وجودش استيلا يافته ، پيش از آنكه از دروازه عدم قدم بيرون زند ، سىصد زر سرخ به من داد و گفت : بعد از فوت در مقبره معروف « كرخى » به تكفين و تدفين قيام نموده ، آنچه باقى ماند بازتاب استحقاق تصدق كن ! من نيز حسب الوصيّه وى را دفن كرده بعد از فراغ رهنورد مراجعت شدم كه بر روى جسر ، تازىمردى كه اسب بىباكى را به جولان درآورده بود به من برخورده كيسه كه بقيهء دنانير را در آن