2641 - تواضع
ز خاك آفريدت خداوند پاك * پس اى بنده افتادگى كن چو خاك !
حريص جهان سور سركش مباش ! * ز خاك آفريدت چو آتش مباش !
چو گردن كشيد آتش هولناك * به بيچارگى تن بينداخت خاك
چو آن سرفرازى نمود اين كمى * از آن ديو كردند از اين آدمى
( سعدى )
2642 - براى يار
هزار شب ز براى هواى خود خفتى * يكى چه شود از براى يار مخسب !
( مثنوى معنوى )
2643 - بىوفايى
ذهب الوفاء من الذين عهدتهم * لم يبق إلا شامت أو حاسد
و اذا صفا لك من زمانك واحد * فهو المراد و اين ذاك الواحد
* * * وفادارى از ميانه همپيمانان رخت بسته است و از ميان ايشان به هرملامتگر و حسود نمانده است و اگر يكى در زمانه با تو يكرنگ بود ، او مراد دل همه است و كجاست آن يك نفر ؟
2644 - نيمنگاه
لو ان ما اهديته اثمده * لم يكف إلا مقلة واحدة
( ابو تمام )
* * * چه مىشد اگر آن را كه الفباى زندگىام را فداى او كردم ، تنها به نيم نظرى به من اكتفا مىكرد ؟
2645 - واى بر اشرار
يكى از صوفيه در بغداد از يكى از اهل سوق شنيد كه مىگفت : ده دانه خيار به فلسى ؛ سيلى بر