2622 - در مذمّت غرور
ز مغرورى كلاه از سر شود دور * مبادا كس به زور خويش مغرور
بسا دهقان كه صد خرمن بكارد * ز صد خرمن يكى را بر ندارد
تحمل را به خود كن رهنمونى * نه چندانى كه بار آرد زبونى
گر از هرباد چون برگى بلرزى * اگر كوهى شوى كاهى نيرزى
اگرچه سيل بس با جوش باشد * چو در دريا رسد خاموش باشد
چو خواهد بود وقت سازگارى * هم از اول نمايد بخت يارى
بود سرمست را خوابى كفايت * گل نمديده را آبى كفايت
تبرّك خواب مىبايد شبى گفت * كه زير خاك مىبايد بسى گفت
گلى كآول برآرد طرف جويش * فزون باشد ز صد گلزار بويش
كبوتربچّه چون آيد به پرواز * ز چنگ شه فتد در چنگل باز
( نظامى )
2623 - كارآگاه
چو نيكو متاعيست كارآگهى * ازين نقد ، عالم مبادا تهى
جهان آنكسى را بود در جهان * كه هست آگه از كارِ كارآگهان
( نظامى )
2624 - هنر و هنرمند
قدر اهل هنر كسى داند * كه هنر نامها بسى خواند
آنكه دانش نباشدش روزى * ننگش آيد ز دانشآموزى
خرد است آنكه زو رسد يارى * همه دارى اگر خرد دارى
هركه او را خرد ندارد ياد * آدمى صورتيست ديو نهاد
آدمى نه از پى علف خواريست * از پى زيركى و هشياريست
اى بسا تيزطبع كاملهوش * كه شد از كاهلى سفالفروش
نيم خورد دهان سگان صيد سگال * جز به تعليم علم نيست حلال
سگ نداند كه راسترشته بود * آدمى شايد از فرشته بود