رنجور مىدارى كه اقبال به معشوق را جز رستگارى نمىبيند . سخن كوتاه كن و بمير و آن را كه زيبايى چشمان يار دل او را زخمى ساخته ، رها ساز !
2340 - تسلاى دل
علّل بالمعنى قلبي لأني * أذود الهمّ بالتعليل عني
و أعلم أنّ وصلك لا يرجى * و لكن لا أقل من التمني
( ناشناس )
* * * قلب مرا به اميد وصل خويش درمان كن ، چراكه به اين اميد ، اندوه را از خويش دور مىكنم ، گرچه مىدانم كه وصل تو را اميد نيست ، ليكن به اين اميد خويش را تسلى مىدهم .
2341 - رهايى از تركان
زنى ، در علم شعر وقوفى داشته ، وى را « تركان » نام كرده بودند ، شخصى مكتوبى به طورىكه بر خاطرش گران آيد ، به وى نوشته ، وى نيز در جواب اين اشعار را مرقوم نمود :
قد رأينا تنكّرا و سمعنا تنقّصا * و أتانا كتابكم أمس في كفّه عصا
و تخرّصتم الذنوب علينا تخرّصا * فعلمنا بأنّكم تشتهون التخلّصا
* * * در كتابت تو بيزارى مىبينيم و ملامت مىشنويم و نامهء تو چونان چوبى بر سر ما فرود آمد . گناهان ما را بر ما به شماره عيان مىكنيد ، و ما را اين معلوم شد كه در خيال رهايى از ماييد .
2342 - لذّت دنيا
عربى را گفتند : لذّت دنيا از چيست ؟ گفت : در سه چيز ، اوّل : مزاح با دوستان ، دوّم : محادثهء با صدّيق ، سوّم : تمنّايى كه روزگار را به آن بگذرانى .
2343 - عزلت
طب عن الأمّة نفسا * و ارض بالوحدة أنسا