أقصر عدمتك و اطرح من أثخنت * أحشائه نجل العيون جراحا
كنت الصديق قبيل نصحك مغرما * أرأيت صبا يألف النصّاحا
ان رمت اصلاحى فإنّى لم ارد * لفساد قلبى فى الهوى إصلاحا
ماذا يريد العاذلون بعذل من * لبس الخلاعة و استراح و راحا
يا أهل ودّي هل لراجي وصلكم * طمع ؟ فينعم باله استرواحا
مذ غبتم عن ناظري لي أنّة * ملأت نواحي أرض مصر نواحا
و إذا ذكرتكم أميل كأنني * من طيب ذكركم سقيت الراحا
و اذا دعيت إلى تناسي عهدكم * ألفيت أحشائي بذاك شحاحا
سقيا لأيام مضت مع جيرة * كانت ليالينا بهم أفراحا
حيث الحمى وطني و سكّان الغضى * سكني و ورد الماء فيه مباحا
و أهيلة إربي و ظل نخيله * طربي و رملة وادييه مراحا
واها على ذاك الزمان و طيبه * أيام كنت من اللغوب مراحا
قسما بمكة و المقام و من أتى ال * بيت الحرام ملبيّا سيّاحا
ما رنّحت ريح الصبا شيح الربى * إلّا و أهدت منكم أرواحا
( ابن فارض )
* * * آيا روشنايى برقى در اين زمين سپيد مىنگرم ؛ يا در سرزمين نجد چراغى فروزان گشته است ؟ و يا اينكه « ليلاى عامرى » ، رخ نشان داده كه اين شب را به صبحگاه بدل ساخته است . اى سوارهء بر شتر تندرو ، به آرزوى خود رسيدهاى ؛ چراكه بر سرزمينهاى سخت و ناهموار راه پيمودهاى و در زمين شقايقهاى نعمان سير كردى ؛ اكنون بشتاب به زمينى كه هنوز عطر گلهايش را در مشام دارى . پس به سمت راست و مشرق آن دو كوه روانه شو و به سوى آن بوستان خوشبوى بشتاب ! پس چون اهتزاز پرچمها را مشاهده كردى ، سراغ دلى را بگير كه به خاطر تو بر زمين افتاده است . و از سوى من به « غريبه » سلام برسان و بگو او را درحالىكه مشتاق شما بود ، ترك كردم . اى ساكنان نجد ! آيا شما را رحمى نيست بر كسىكه اسير انس شماست و رهايى نمىطلبد ؟ آيا نمىشود براى مشتاق خويش در لايههاى باد برايش سلامى بفرستيد ؟ و بدان سلام ، كسى را كه هجر شما را مزاحى و آن را آسايشى بيش فرض نكرده به خروش بياوريد . و اى سرزنشگرى كه مشتاق را بدانچه گرفتار شده است ، از روى نادانى ملامت مىكنى ، اميد كه تو نيز از گرفتارى هرگز رهايى نيابى . خويش را در ملامت كسى