درحالىكه خاندان و خانواده من در شهر هستند ، زيرا به نظر من هرجاكه او نباشد آنجا ويران و خرابهاى بيش نيست . با خانواده خود بهخاطر عشق تو جنگيدم و اگر عشق تو نبود من و آنها مانند آب و شراب بوديم كه غير قابل تفكيك از يكديگرند . وفا پيشه كردم و در بعضى ، باوفا بودن پستى و خوارى است خصوصا براى زنى كه شيوه او مكر و جفا باشد . من بسيار تحمل مىكنم ولى او به خاطر كودكى و نوجوانيش او را گول مىزد پس گاهى مانند حلقهاى ( كرهاسبى تازه متولد شده ) به جستوخيز و نشاط مىآيد . پس اگر آنچه كه سخن چينان و بدگويان از من گويند راست باشد - درحالىكه اصلا وجود ندارد - پس همانا ايمان آنچه را كفر ساخته ويران مىكند . خود را به پرسش از من مىزند كه تو كيستى ؟ درحالىكه خوب مىداند و آيا براى جوانمرد بزرگى چون من ناشناختگى زيبنده است ؟ پس به او گفتم : همانطوركه او مىخواست و همان طوركه عشق براى او مىخواست من كشته تو هستم . پس گفت : كداميك آنها هستى و آنها بسيارند . پس ايمان آوردم كه ديگر بعد از من هيچعاشقى بزرگى و عزّت نخواهد داشت و دستان من از آنچه مىخواهم خالى خواهد بود و هيچ گاه به مقصود خود نخواهم رسيد . پس من كار خود را دگرگون كردم و هيچ راحتى در آن نديدم هرگاه زمانه مرا فراموشكارست هجران و فراق مرا به خود آورد . پس به حكم و امر زمانه رجوع كردم و حكم معشوقه كه ، گناه را او كرده است ولى من بايد معذرتخواهى نمايم . پس هيچگاه مرا انكار نكن اى دختر عمو ! زيرا آنكه تو آن را انكار مىكنى هم بدوى و باديهنشين مىشناسد و هم شهرى . پس همانا من هرگاه عمل ترسناكى را انجام مىدهم كه براى اقدام كنندگان بر آن چشمهاى درندگان ديده شده است و آماده حمله بر آنان است .
پس آنقدر تشنه مىمانم تا هرنيزه و كمانى در آن جنگ قرار دارد سيراب شود و آنقدر مردان جنگى را از پاى درمىآورم تا همه گرگان و لاشخوران را سير نمايم . و چه بسيار قلعهها و خانههاى محكمى كه از هيچكس نمىترسد و بسيار بلند و مرتفع است ؛ پس من و صبحگاه باهم بر او طلوع مىنماييم درحالى كه پست و بيچاره بودند . و همچنين شهرى كه اسبهاى آن را رام كردم او آنها را از فرا بازپس ستاندم پس از ديدن زنان آنها كه در « خمار » ( نوعى پوشش نازك كه زنان بر صورت مىاندازند ) و برقع بودند برگشتم . [ در اين قسمت نيز سه بيت بسيار مهم در قصيده از اختيار شيخ افتاده است ] و من چه احتياجى به ثروتاندوزى دارم تا آن را بسيار گردانم اگر از ناموس و آبروى خود محافظت نكنم . پس هيچگاه مال زياد ، افزون و زياده نخواهد شد . پس هرگاه اسير شوم در هنگام جنگ درحالىكه دوستانم در كنار من هستند و اسب من نيز بچّه نبوده است و سوار بر آن هم نادان به سواركارى نيست . ولى هرگاه
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 898
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٨٩٨