و حىّ ملكت الخيل حتى رددته * هزيما فردّتني البراقع و الخمر
و ما حاجتي بالمال أبغى وفوره * إذا لم أفر عرضي فلا وفر الوفر
اسرت و ما صحبي بعزل لدى الوغى * و لا فرسي مهر و لا ربه عمرو
و لكن إذا حمّ القضاء على امرىء * فليس له برّيقيه و لا بحر
هو الموت فاختر ما علا لك ذكره * و لم يمت الإنسان ما حيي الذّكر
و لا خير في دفع الرّدي بمذلة * كما ردّها يوما بسوئته عمر
فان عشت فالطّعن الذي تعرفونه * و تلك القنا و البيض و الضمر الشقر
و إن متّ فالإنسان لا بدّ ميّت * و إن طالت الأيّام و انفسح العمر
يمنّون أن خلّوا ثيابي و إنما * عليّ ثياب من دمائهم حمر
و قائم سيفي فيهم دق نصله * و أعقاب رمحي منهم حطم الصدر
ستذكرني قومي إذا جدّ جدّها * و في اللّيلة الظلماء يفتقد البدر
و لو سدّ غيري ما سدّدت اكتفوا به * و ما كان يغلو التبر لو نفق الصفر
و نحن أناس لا توسط بيننا * لنا الصدر دون العالمين أو القبر
تهون علينا في المعالي نفوسنا * و من خطب الحسناء لم يغله المهر
( امير ابو فراس )
* * * تو را مىبينم كه هيچگاه اشك خود را روان نمىسازى و همواره آن را باز مىدارى و اخلاق تو صبر بر همه گرفتارىهاست خصوصا در عشق كه نهى بر تو قوى است و هيچ فرمانى نيز نيامده است . درست است كه من بسيار شوق و علاقه دارم و در قلب خود ناراحتى بسيار دارم ولى مانند من هيچگاه راز خود را فاش نمىسازد . شبانگاهان كه همهجا تاريك شود ، دست خود به سوى عشق دراز مىكنم و اشكهايم را جارى مىنمايم و دور از مردم بدون تكبير گريههاى بسيار مىكنم . نزديك است كه آتش از باطن من برخيزد ، هرگاه به ياد جوانى و فكر عاشقى بيافتد . و همواره مرا به وصل خويش وعده مىدهد و مرگ راحتتر از اين وعدههاست مرگى كه با تشنگى همراه است ؛ بدون اينكه قطرهاى باران فرود آيد . جان من فداى كسانىكه هرصبحگاه به خاطر عشق او در آنقسمت شهرى مىروند و مىآيند كه عشق گناه آنان است و خنده او براى آنها فقط از سر مكر و حيله است . دل او به سوى سخنچينان من ميل مىكند ( و حرفهاى آنها را گوش مىدهد ) درحالىكه من گوشى دارم كه از همه بدگويان درباره او سنگين و ناشنواست . به سوى صحرا و برويت برگشتم