1793 - مذهب كثير
در تاريخ مذكور است : « كثير عزة » ، رافضى بوده و خلفاى بنى اميّه به سبب اينكه خواهان مؤانست و مجالست وى بودهاند ، به اخفاى مذهب وى مىپرداختند .
1794 - عاشقترين
روزى « كثير » بر عبد الملك وارد شد . عبد الملك بن مروان وى را گفت : تو را به حقّ على بن ابى طالب عليه السّلام سوگند مىدهم كه از خود عاشقترى ديدهاى ؟ گفت : آرى ، روزى به عزم تفرّج از خانه برون شدم . شخصى را در صحرا ديدم دامى گسترده و در كمين صيد نشسته . گفتم : كه و از كجايى ؟ گفت : از اهل اين ديارم كه كارم از عسرت فاقه به جايى رسيده ، اطفال خردسال من كه طاقت جوع يكدمه نداشتند و من را به سوزن ناكامى از مأكولات دوخته ، دو روز را ناشتا به شب آورده ، چون قدرت چارهء درد و استماع زارى ايشان نداشتم ، روى به صحرا آورده و از درگاه واهب بىمنّت ، ايشان را نواله مسألت مىنمايم تا شايد شكارى به دام افتد ، آتش جوع ايشان را بدان فرونشانم . پس وى را گفتم : خواهم در اين امر با تو طريق موافقت پيموده ، اگر شكارى به قيد گرفتارى درآيد ، مرا از آن بىنصيب نگذارى . وى نيز به مرافقت من رضا شده ، هر دو با هم از دام صد چشم وام كرده ، منتظر صيدى بوديم كه ناگاه آهويى به دام افتاده ، وى بر من سبقت جسته ، زودتر به آهو رسيده و بند از دست و پاى آن گشود و رها ساخت . گفتم : تو سخن از هلاك عيال خود مىگفتى . آهو را چرا رها كردى ؟ گفت : از مشابهتش به ليلى ، مرا بر او رحم آمد و سپس اين اشعار را انشا نمود .
أيا شبه ليلى لا تراعي فإنّني * لك اليوم من وحشية لصديق
أقول و قد أطلقتها من وثاقها * لأنت لليلى لو عرفت عتيق
فعيناك عيناها و جيدك جيدها * و لكن عظم الساق منك رقيق
* * * اى شبيه ليلى پس مراعات نكن و نترس ! كه همانا من امروز دوست تو هستم هر چند تو وحشى باشى و دوست نگيرى . به او مىگويم درحالىكه او را از بند آزاد كردم ، تو همانند ليلى هستى در تمامى شمايل و صورت خود . پس چشمان تو مانند چشمان اوست و گردن تو مانند گردن اوست ولى استخوان ساق پايت كمى نازكتر است .
چون آهو دويدن سر كرد ، مرد صياد اين اشعار را خواند :