إنّ الأمير أدام اللّه دولته * لفاخر كسيت فخرا به مضر
في الشرب جارية من تحتها خشب * ما كان والدها جن و لا بشر
قامت على فرد رجل مهابته * و ليس تعلم ما تأتي و ما تذر
* * * امير را كه دولتش مدام باد ، طايفه مضر را وجود او لباس افتخار پوشانده است .
در مجلس شراب ما جاريهاى بر چوب ايستاده كه پدرى از غير جن و آدمى دارد ، او را مهابت تو بر يك پاى نگاه داشته است و نمىداند كه به كجا مىرود و از كجا مىآيد .
بالاخره چندين در مجلس دور داد تا از پاى افتاد . باز متنّبى گفت :
ما نقلت في مشية قدما * الا اشتكت من دوارها ألما
لم أر شخصا من قبل رؤيتها * يفعل أفعالها و ما عزما
فلا تلمها على تواقعها * أطربها ان رأتك مبتسما
* * * قدمى از قدم برنداشت ، جز آنكه در گردش خويش از درد آن قدم شكايت كرد و من كسى را قبل از او نديده بودم كه اينچنين بىخود و بىاراده اين كارها انجام دهد . او را بر از پاى افتادنش ملامت مكن ، كه او را تبسم تو به طرب مىاندازد .
بعد از آن ، بدر گفته آن را در مجلس برداشتند ، متنّبى باز فى البداهه گفت :
و ذات غدائر لا عيب فيها * سوا أن ليس تصلح للعناق
إذا هجرت فعن غير اختيار * و إن زارت فعن غير اشتياق
* * * صاحب موهايى كه او را هيچ عيبى جز اينكه شايستهء همآغوشى نيست ، هنگامى كه دورى گزيند از اختيار خويش نيست و اگر به زيارت تو بشتابد ، از اشتياق او نيست .
پس متنّبى از بدر استفسار نمود كه چرا اين تمثال را بدين صورت و حركت در مجلس در آوردى ؟ گفت : خواستم كه رفع تهمت در علم آداب تو نمايم ، گفت :
زعمت أنك تنفي الظن عن أدبي * و أنت أعظم أهل العصر مقدارا
إني أنا الذهب المعروف و مخبره * يزيد في السبك للدينار دينارا
* * * ادعا كردهاى كه بدگمانى را از ادب من دور كردهاى و تو بزرگترين اهل زمانهاى ،