56 - وصفى از عشق
يكى از حكما گفته است : حسن ، از براى جذب قلوب ، مغناطيسى است روحانى ، نه جسمانى و در جذب دلها نيز به جز خاصيّت دلربايى ، كارايى ندارد و ديگرى گفته است : عشق ، الهامى است شوقى و خداى تبارك و تعالى ، آن را به هر ذى عقولى كرامت فرموده كه آنچه از براى او حاصل نشده باشد ، بدان الهام ، او را ميسّر گردد .
57 - رفيق شفيق
مؤلف كتاب « اغانى » نقل مىكند : « علويّهء مجنون » ، روزى اين دو بيت را در خدمت مأمون خليفه به غنا و نوايى بديع مىخواند :
عذيري من الإنسان لا إن جفوته * صفا لي و لا إن صرت طوع يديه
و إنى لمشتاق إلى ظلّ صاحب * يروق و يصفو إن كدرت عليه
* * * يار من آن نيست كه چون وى را نيازارم و از وى سرنپيچم مرا مهربان باشد .
من آرزومند سايهسار آن يارم كه چون خاطر او را مكدّر سازم ، همچنان با من مهربان بماند .
حضّار مجلس ، از مغنّى و غيره با شنيدن اين ابيات مشعوف و خاصّه به حدّى بر دل مأمون مؤثّر افتاد كه رو به علويه كرد و گفت : اى علويّه نزديك شو و آن را تكرار كن ، پس هفت بار آن را خواند . پس مأمون گفت : خلافت از من بگير و آنچنان رفيقى را به من واگذار !
58 - منع سبب اغرا
« ابو نواس » شاعر نقل مىكند : روزى گذارم به خرابهاى افتاد . مشكى پر از آب ، در ته ديوارى به نظرم آمد . چون به دقّت نگريستم ، سقّايى ديدم كه نصرانى را به كار گرفته ، دلو خود را به چاهش در كار مىدارد ؛
آب ريزد به دلو در مشكش * تا نيايد ز مشك او رشكش
سقّا كه مرا ديد ، مشك خود را برگرفت و گريخت . نصرانى كه از شرم عارى بود ، گويا خارى بر وى نخليده ، بدون خجلت و شرمسارى به محكم كردن بند ازار پرداخته ، روى به من آورده و گفت : يا ابو نواس ! منع كس را در حالت چنين نكنى كه سرزنش تو ، موجب اغرا و تحريك وى در