47 - خويشتندارى
گر سعيدى از مناره اوفتيد * بادش اندر جامه افتاد و رهيد
چون نصيبت نيست آن بخت حسن * تو چرا بر باد دادى خويشتن ؟
سرنگون افتادگان زير منار * مىنگر تو صد هزار اندر هزار
( مثنوى مولوى ، دفتر ششم )
48 - توبه شكستن يعقوب عليه السّلام
چون جدا افتاد يوسف از پدر * گشت يعقوب از فراقش بىبصر
نام يوسف ماند دايم بر زبانش * موج مىزد جوى خون از ديدگانش
جبرييل آمد كه : هرگز گر دگَر * بر زبان تو كند يوسف گذر
از ميان انبيا و مرسلين * محو گردانيم نامت بعد از اين
چون درآمد امرش از حق آن زمان * گشت محوش نام يوسف از زبان
ديد يوسف را شبى در خواب پيش * خواست تا او را بخواند سوى خويش
يادش آمد زان چه حق فرموده بود * تن زد آن سرگشتهء فرسوده زود
ليك از بىطاقتى آن جان پاك * بركشيد آهى بغايت دردناك
چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاى * جبرييل آمد كه مىگويد خداى
گر نراندى نام يوسف بر زبان * ليك آهى بركشيدى آن زمان
در ميان آه تو دانم كه بود * در حقيقت ، توبه بشكستى چه سود
عقل را زين كار رسوا مىكند * عشق بازى بين چه با ما مىكند
( منطق الطير عطار نيشابورى )
49 - سرانجام خوشگذرانى در دنيا
عش ما بدا لك سالما * في ظلّ شاهقة القصور
يسعي إليك بما اشتهيت * لدى الرواح و في البكور
فإذا النفوس تغرغرت * في وقت حشرجة الصدور
فهناك تعلم موقنا * ما كنت إلّا في غرور
( ابو العتاهيه )