شخص عارض مىشوند ، هم دل از آنها متحيّر و هم نفس از آنها متأثر است . ثمامه به يحيى گفت : اى يحيى ! ساكت شو ! اين مسأله فنّ تو نيست . تخصّص تو همين مسألهء طلاق و مسألهء شكار در احرام حج است . جواب اين مسأله را به ما واگذار كه اين مسألهء ماست !
پس مأمون گفت : اى ثمامه ! تو به اتمام كيفيّت عشق پرداز ! ثمامه گفت : عشق ، جليسى است غير ممتنع كه مقصود كس را به درجهء حصول نمىرساند و رفيقى است مالك امر عاشق ؛ مذهبش ، بسيار مشكل و حكمش ، در مملكت ابدان و ارواح و عقول و ادراكات عقول ، روا و عنان اختيار همه ، در قبضهء اقتدار اوست . مأمون ، او را مورد تحسين و آفرين بسيار قرار داده ، هزار اشرفى به او عطا نمود .
61 - عجايبى از خلقت
كتاب حيات حيوان از كامل التواريخ ابن اثير ، در بيان وقايع سال ششصد و بيست و سه هجرى ، نقل مىكند كه ابن اثير گفته : در همسايگى ما ، دخترى به نام صفيّه بود . وى به سن پانزده سالگى كه رسيد آلت تناسل بر وى ظاهر گرديد و ريش درآورد . شيخ بهاء الدين رحمه اللّه نظير اين واقعه را از حمد اللّه مستوفى و ساير مورّخان گرد كرده كه در قمشه از توابع اصفهان دخترى را به شوهر دادند .
در شب زفاف ، خارشى در محلّ عانه به هم رسانده ، ناگهان خصيتين و آلت رجوليّت بر او ظاهر شده ، اناثيتش به ذكوريّت مبدّل گرديد . اين واقعه در زمان سلطان الجايتو خدابنده روى داد .
62 - در جواب عيبجويان
به « صفى حلّى » گفتند : گاهى اهل فضل و كمال ، ديوان اشعار تو را ملاحظه مىنمايند ، سواى اينكه از الفاظ غريبه خالى است ، عيبى در آن مشاهده نمىكنند . صفى حلّى نيز مكتوبى بدين لغات غريبه و غير مأنوس انشا نموده و براى عيبجويان نگاشت :
إنّما الحيزبون « 1 » و الدردبيس « 2 » * و الطخاء « 3 » و النقاح « 4 » و العلطبيس « 5 »
هامش
( 1 ) . عجوزه ، زن بداخلاق .
( 2 ) . زيرك .
( 3 ) . ابر .
( 4 ) . آب گوارا .
( 5 ) . براق بىپيرايه .