آن امر است . پس از مشاهدهء اين حالت ، تعجّب زيادى مرا روى داده و مطلع اين قصيده را از قول او اخذ نمودم :
دع عنك لومى ! فانّ اللّوم إغراء
* * * مرا سرزنش مگوى كه سرزنش تحريك آورد .
59 - وصف رفيق واقعى
« عمرو بن سعيد » روايت كند : شبى كه در نوبت خود ، با چهار هزار نفر به حراست اشتغال داشتم ، مأمون با بعضى از غلامان ، متوجّه جانب من شده ، پرسيد : كيستى ؟ من نيز در جواب گفتم :
عمرو هستم خداى تعالى ، عمر امير را زياد كناد ! پسر سعدم . حق جلّ و علا ، احوال امير را سعيد گرداناد ! پسرزادهء مسلمم ، خداوند عالم امير را سلامت داراد ! دگر باره فرمود : امشب محافظ ما تويى ؟ من باز در جواب گفتم : حافظ حقيقى ، امير را حافظ باد و
خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
. « 1 »
چون از جواب اوّلين كه به مناسبت نام خود و اسامى جدّ و پدر ، دعاها گفتم و جواب اخير كه به موقع ، دعاى حفظ را خواندم ، شعف كلّى حاصل نموده ؛ تبسّمكنان ، چهار صد اشرفى به من عطا كرده و شروع به خواندن اين ابيات نمود :
إنّ أخا الهيجاء من يسعى معك * و من يضرّ نفسه لينفعك
و من إذا ريب زمان صدعك * بدد شمل نفسه ليجمعك
* * * برادر ! جنگ آن است كه در درگيرىها براى تو تلاش كند ، و خود را براى نفع تو به ضرر افكند ، و اگر زمانه به تو آسيبى رساند ، خود را از هم گسلد تا تو را جمع نمايد .
60 - شرح عشق
نقل است كه مأمون از « يحيى بن اكثم » « 2 » سؤال نمود : عشق چيست ؟ گفت : عوارضى است كه بر
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف ، آيهء 64 ( . . . [ خدا ] بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است . )
( 2 ) . اولين قاضى بصره كه به فساد معروف بود ، مأمون وى را براى اينكه زير نظر داشته باشد به بغداد آورد و منصب « قاضى القضاة » ى خويش را به او سپرد .