* * * در سلامت و خوشى هرچند كه مىخواهى ، در سايهسار كاخهاى بلند زندگى كن ، به سوى تو آنچه كه مىپسندى ، صبحگاهان و شامگاهان مىشتابد ، اما چون جانها به لب مىرسد و سينهها تنگ مىشود ، خواهى دانست كه جز در غرور و تباهى نبودهاى .
50 - بىاعتبارى دنيا
تسلّ فليس في الدنيا كريم * يلوذ به صغير أو كبير
و ربع المجد ليس له أنيس * و حزب الفضل ليس لهم نصير
و قائلة أراك على حمار * فقلت لأن سادتنا حمير
( عاصمى )
* * * خوش باش ! كه در اين دنيا كريمى نيست ، تا بزرگ و كوچك به او پناه برد و جايگاه عزّت انيسى ندارد ، و براى سرآمدان ياورى نيست . زنى به سخره گفت :
تو را سوار بر الاغ مىبينم ، بگو بلى ! چرا كه بزرگان ما نيز خر هستند .
51 - از يادرفتگان
و لقد وقفت على ديارهم * و طلولها بيد البلى نهب
و بكيت حتى ضجّ من لغب * نضوي و عجّ بعذلي الركب
و تلفّتت عينى فمذ خفيت * عنّى الطلول تلفّت القلب
( شريف رضى )
* * * مشرف بر ديار ايشان ايستادم ، درحالىكه ديوارهاى آن را زمانه غارت كرده بود ، و چنان گريستم كه استران از گريه من ، و همراهان نيز چون ايشان به ستوه آمدند ، و چشمان من آنقدر به آنسو نگريست ، تا گاهى كه ديوارها ناپديد شدند ، قلبم به نگريستن ايستاد .
52 - در مذمّت روزگار
و لقد صبرت على المكروه أسمعه * من معشر فيك لو لا أنت ما نطقوا