* * * زمانى كه موى سپيد بناگوشم را ديد كه با خضاب از ديده پنهانش داشتهام ؛ گفت :
صورت حق را به باطل پنهان مىنمايى و با درخشش سراب ، مرا به خيال آب مىاندازى ؟ گفتمش : نكوهش بس كن ! اين لباس سياهى است كه در ماتم جوانى به تن كردهام .
1071 - موى سپيد
و قالت يا سراج علاك شيب * فدع لجديده خلع العذار
فقلت لها نهار بعد ليل * فما يدعوك أنت إلى النفار
فقالت قد صدقت و ما سمعنا * بأضيع من سراج في نهار
( سراج ورّاق )
* * * مرا گفت : اى سراج ! موهاى سرت سفيد شدهاند پس چارهاى بنما . پس گفتم :
روزى است كه بعد از شب تاريك ، روشن شده است ، پس تو را چه شده كه از من دورى مىگزينى ؟ گفت : راست گفتى و ما نشنيده بوديم به چيزى كه از اين ضايعتر و تباهتر باشد كه چراغى را در روز روشن كنند .
1072 - كفن جوانى
أتفرح أن ترى حسن الخضاب * و قد واريت حسنك في التراب
ألم تعلم و فرط الجهد اولى * بمثلك أنه كفن الشباب
( محمود ورّاق )
* * * آيا بدين كه به حسن خضاب بنگرى شاد مىگردى و حال آنكه زيبايى خود را دفن كردهاى ؟ آيا نمىدانى براى چون تويى تلاش و كوشش بسيار است ، چراكه سفيدى موى تو كفن ، جوانى توست .
1073 - موى سپيد
ضحك المشيب بعارضيه و أسفرا * فغدا وراح من الغواية مقفرا
و الصبح أبهي في العيون من الدجى * و اعم اشراقا و ابهج منظرا