جرعهاى از جام عشق خود ، به خاك افكندهاى * ذو فنونِ عقل را مجنون و شيدا كردهاى
گرچه معشوقى ، لباس عاشقى پوشيدهاى * آنگه از خود جلوهاى بر خود تمنّا كردهاى
بر رخ از مشك سيه ، مشكين سَلاسِل بستهاى * عالمى را بستهء زنجير سودا كردهاى
موكب حسنت نگنجد در زمين و آسمان * در درون سينه حيرانم كه چون جا كردهاى ؟
مىكنى جامى كم اندر عشق اسم و رسم خويش * آفرين بادا بر اين رسمى كه پيدا كردهاى !
( جامى )
1064 - غايت امور
لا العطايا و لا الرزايا بواق * كل شيىء إلى بلى و دثور
فاله عن حالتي سرور و حزن * فالي غاية مجاري الامور
و إذا ما أنقضت صروف الليالي * فسواء كلا الاسا و السرور
( ابن خفاجه )
* * * هيچ هديه و مصيبت ( خوشى و بدى ) باقى نمىماند و همهچيز به سوى نابودى و كهنه شدن پيش مىرود . پس خوشحالى و ناراحتى از من دور مىشود و كارها همواره غايتى دارد و آن هنگام كه شبهاى تار من به پايان مىرسد ، پس چه فرق مىكند شادمانى و غم و غصّه .
1065 - شكوه از تأخير در ديدار
« ابن التعاويذى » ، به يكى از ياران خويش به نام « ابن دوامى » كه در ديدار وى تأخير كرده بود ، چنين نوشت و فرستاد :
يابن الدوامي الذي * هو بالمكارم ذو لهج
يا من به تحيى الخوا * طر و النواظر و المهج
قل لي ودع عنك المعا * ذير الركيكة و الحجج
لم لا تعود أخاضنى * يرجو برويتك الفرج
صبا إليك إذا ذكرت * له تهلل و ابتهج
لو قيل أنك معرض * في النوم عنه لا نزعج
و بعد اياما تمر * و لا يزال بها حجج