از اشكهاى من سبزهزارى روييد . مرا چه كارى از دست برمىآيد ، در عشق آن بچه آهوايى كه در آرزوى ديدن او هستم و همواره از من مىگريزد .
آهوانى كه از آن چمنزار قديمى بودند و لكن براى مرگ من آماده شده بودند .
در دل خود از تو اندوههايى را نگه داشتم كه اگر به كوه بلند آنها را نشان مىدادند از بين مىرفت و به سنگريزه بدل مىشد . چقدر زيباست آن گيسوانى كه در تاريكى به عقربى مىماند كه روى گونههايش خم شده است .
1060 - خواب ناز
بت ناعم البال يعيش خلي * الوجد و الأحزان و الهم لي
حساد لذاتك تبلي بما * بت من الشوق به مبتلي
يا راقد الطرف هناك الكرى * عيني عن الرقدة في معزل
كم قلت حوفا من دواعي الهوى * اياك و الهجر فلم تقبل
اذكر عهودا كنت عاهدتنى * إذ نحن بالشرقي من أربل
( الحاجزى ) * * *
اى دوست ! آسوده بخواب و همهء غصّهها و ناراحتىها و اشتياقها را براى من بگذار . حسودان راحتى و آسايش تو از بين مىروند ، به خاطر اينكه من در شوق تو شب را به سحر مىرسانم . اى خوابيده در ناز ! اينجاست شهر محبوب .
ديگر چشمان را خواب فرا نمىگيرد . چقدر من به تو گفتم كه از هجران يار بترس و لكن قبول نكردى . آن قرارها كه با هم بستيم به ياد بياور زمانى كه در كنار دامنهء كوه « اربل » « 1 » بوديم .
1061 - تاوان هجران
جسدنا حل و قلب جريح * و دموع على الخدود يسيح
و حبيب مر التجنى و لكن * كل ما يفعل المليح مليح
يا خلى الفؤاد قد ملاء الوجد * فؤادي و برح التبريح
جد بوصل أحيى به أو بهجر * فيه موتى لعلنى استريح
أنت للقلب في المكانة قلب * و لروحي على الحقيقة روح
هامش
( 1 ) . نام شهرى است .