خالى و كيسهء دل ، از داغ تهى دستى مملو است . و او در پشت نامه به وى نوشت : اميد است اگر راست گويى ، خداى تو را دروغگو سازد و اگر دروغگويى ، خدا تو را راستگو گرداند . « 1 »
1030 - چشم بصيرت
گر تو را از غيب چشمى باز شد * با تو ذرّات جهان همراز شد
نطق خاك و نطق آب و نطق گل * هست محسوس حواسِ اهل دل
هر جمادى با تو مىگويد سخن * كو تو را آن گوش و چشم ؟ اى بو الحسن !
گر نبودى واقف از حق ، جانِ باد * فرق كى كردى ميان قومِ عاد ؟
جملهء ذرّات در عالم نهان * با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصير و با هُشيم * با شما نامحرمان ، ما خامشيم
از جمادى سوى جانِ جان شويد ! * غلغل اجزاى عالَم بشنويد !
فاش ، تسبيح جمادات آيدت * وسوسه تأويلها بزدايدت
چون ندارد جان تو قنديلها * بَهرِ بينش كردهاى تأويلها
( مثنوى مولوى )
1031 - توبه از عصيان
برو ! دامن از گَردِ عصيان بشوى ! * كه ناگه ز بالا ببندند جوى
گر آيينه از آه گردد سياه * شود روشن آيينهء دل ز آه
هنوز ار سرِ صلح دارى ، چه بيم ؟ * دَرِ عذر خواهان نبندد كريم
( سعدى شيرازى )
1032 - عمر برباد رفته
آه ! كه فرصت همه بر باد رفت * عمر ، نه بر قاعدهء داد رفت
باغ جهان ، بوى وفايى نداشت * سبزهء او ، مِهر گياهى نداشت
هامش
( 1 ) . يعنى : اگر در ادعاى درويشى خويش صادقى ، خداوند تو را نعمت دهد كه در اين ادعا از اين پس كاذب گردى و اگر در آن كاذبى ، خداى كيسهء تو را از مال تهى كند تا از اين پس در اين ادعا صادق باشى .