او عشق و كششى است . سوراخ سوزن در كنار دلدار ميدان وسيعى است . همهء شهرها چو نيك بنگرى در كنار يار يكى است و همهء مردم برادران تو هستند .
جان من به فداى كسانى كه نزديك بودند و هجران آنها را دور مىگرداند و كسانى كه آواره شدهاند ، درحالىكه در قلب من خانه دارند ؛ ما و ايشان در كنار هم در بهترين زندگانى بوديم ، پس آنگاه ، آنقدر دور شدند كه گويى هيچگاه نه ما بودهايم و نه ايشان .
1026 - تربيت نفس
اصمعى مىرفت در راهى سوار * ديد كنّاسى شده مشغول كار
نفس را مىگفت : اى نفسِ نفيس ! * كردمت آزاد از كارى خسيس
هم تو را دائم گرامى داشتم * هم براى نيكنامى داشتم
اصمعى گفتش كه : بارى اين مگو ! * اين سخن با وى تو اى مسكين مگو !
چون تو هستى در نجاست كارگر * هين ! چه باشد در جهان زين خوارتر ؟
گفت : آن كو خلق را خدمت كند * كار من صد ره از او بهتر بود
( عطار نيشابورى - مصيبتنامه )
1027 - همّت
نقل است : ملكى را مزاج از يكى از منسوبان خود منحرف شده ، فردنويسان ديوان وزارت ، نام وى را به قلم بىمروّتى از جريدهء انعامات ستردند . ملك را از استماع اين سخن ، خوش نيامده ، فرمود : غضب من مانع همّت من نمىتواند شد ؛ نام وى را باز ثبت جرايد انعامات نماييد .
1028 - خير الرازقين
يكى از اهل تصوّف را پرسيدند : حضرت حق تعالى از چه موصوف به خير الرازقين است ؟ در جواب گفت : از اينكه كفّار هم روزىخور خوان جود و عطاى وى هستند .
1029 - بىنيازى و ندارى
نقل است : شخصى را اطلس كيسه از درهم و دينار ، بسان فلك الاطلس ساده شده ، از يكى از دوستان خود خواهان عطيّه گرديد . دوست در جواب وى نوشت : مرا نيز كيسه از نقد و جنس