647 - در سفر قم
از آنچه بر من ( شيخ بهايى ) در خلوت حرم مبارك بلندپايهء فاطمى قم بر خاطر گذشت و من در آنجا ، روزهاى بسيار ، صبح و شام به نكوهش نفس سركش مشغول بودم ؛
در خلوت اگر با خودم اندر گفتار * عيبم به جنون مكن كه دارم من زار
صدگونه حكايت طربناك اينجا * با هر ذرّه ز خاك كوى دلدار
648 - خيال زودگذر
و قالوا أفق من لذة اللهو و الصبى * فقد لاح شيب في القذال ( الغدار خ ل ) عجيب
فقلت أخلائي ذروني و لذتي * فان الكرى عند الصباح تطيب
( عضد الدوله )
* * * من را گفتند : از لهويات دست بردار ، چه سپيدى موى ، عجيب بر صورتت نقش بسته است ، گفتم : من را و لذّات مرا واگذاريد ، نمىبينيد كه خواب صبح دم چه نيكوست ؟
649 - در نظاره و مصاحبت اغيار
إذا رمت من ليلى عن البعد نظرة * لا طفي جوى بين الحشا و الأضالع
تقول رجال الحي تطمع ان ترى * بعينيك ليلى مت بداء المطامع
فكيف ترى ليلى به عين ترى بها ؟ * سواها و ما طهرتها بالمدامع
و تلتذ منها بالحديث و قد جرى * حديث سواها في خروق المسامع
( منسوب به مجنون )
* * * هرگاه ، خيال نگاهى از دور به ليلى را در دل بپرورانم ، تا آتش درون خويش را بدان فرو نشانم ، مردان سرزمين او مىگويند : هوس ديدن ليلى را دارى ، به گور ببر اين هوس را . چگونه مىخواهى ليلى را با چشمى كه به آن به ديگران نگريستهاى و هنوز با اشك نشستهاى ، نظر كنى ؟ و چسان مىخواهى با او صحبت كنى ، درحالىكه صحبت ديگران هنوز در گوش توست ؟