روحن روحي بأشعار العرب * كي يتم الحظ فينا و الطرب
و افتتح منها بنظم مستطاب * قلته في بعض أيام الشباب
قد صرفنا العمر في قيل و قال * يا نديمي قم فقد ضاق المجال
ثمّ أطربني بأشعار العجم * و اطردن هما على قلبي هجم
و ابتدء منها ببيت المثنوى * للحكيم المولوى المعنوى
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدايىها شكايت مىكند
قم و خاطبني بكل الألسنة * علّ قلبي ينتبه من ذي السنة
إنه في غفلة من حاله * خابط في قيله مع قاله
كل آن فهو في قيد جديد * قائلا من جهله هل من مزيد
تايه في الغي قد ضل الطريق * قط من سكر الهوى لا يستفيق
عاكف دهرا على أصنامه * تنفر الكفار من إسلامه
كم أنادي و هو لا يصغي التناد * و افؤادي و افؤادي و افؤاد
يا بهائي اتخذ قلبا سواه * فهو ما معبوده إلا هواه
( شيخ بهايى )
* * * اى همنشين ! عمر تباه شد و به باد رفت . برخيز تا عمر رفته را دريابيم .
چركهاى من را با باده بزداى و پياله را اى جوان از مى پر كن . و مرا پيالهاى بنوشان چرا كه صبحگاه آشكار شد ، ثريا غروب كرد و خروس بانگ برداشت .
آب را با شراب پيوند نكاح ده و عقل من را كابين حلال آن قرار ده . بىتأنى اى همنشين چنان بادهاى بياور كه استخوان پوسيده را زنده مىكند . بادهاى كه پير را جوان مىكند و هركه از آن بچشد از دو عالم غايب مىشود . بادهاى كه از آتش موسى ، نور گرفته و خم آن قلب من و سينهام طور سيناى آن است . به پا خيز و درنگ مكن ! كه عمر را درنگى نيست و شرب آن باده را سخت نينگار كه امر آسان است . به پيرى كه دلش از باده منفور است بگو ، نترس كه خداوند توبهپذير و غفور است . مطربا ! تمام غمها در دل من است ، برخيز و در نى نغمه نواز . نغمه سر كن كه پياله در چرخش است و نسيم صبا در وزش و قمرى در آواز . و نزد من حديث حبيب را بگو كه عيش من بىياد او نيكو نيست . و از حديث فراق بپرهيز كه ياد دورى جانفرساست . روح من را به اشعار عربى راحتى بخش كه به آن عيش و طرب ما كامل مىشود و آن از نظم نيكى كه در جوانى سرودهام آغاز كن ، آنكه سرودهام : « عمر در قيل و قال صرف شد ، اى