633 از مجاز تا حقيقت
« شيخ بهايى » در كتاب موسوم به « سوانح حجاز » ، دربارهء رسيدن از مجاز به حقيقت چنين سروده :
عابدى در كوه لبنان بُد مقيم * در بن غارى چو اصحاب رقيم
روى دل از غير حق برتافته * گنج عزّت را ز عزلت يافته
روزها مىبود مشغول صيام * يك ته نان مىرسيدش وقت شام
نصف آن شامش بُد و نصفى سحور * وز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همين منوال حالش مىگذشت * نامدى از كوه هرگز سوى دشت
از قضا يك شب نيامد آن رغيف * شد ز جوع آن پارسا زار و نحيف
كرد مغرب را ادا وانگه عشا * دل پر از وسواس و در فكر عشا
بس كه بود از بهر قوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب ، نه خواب
صبح چون شد زان مقام دلپذير * بهرقوتى آمد آن عابد به زير
بود يك قريه به قرب آن جبل * اهل آن قريه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبرى ستاد * گبر او را يك دو نان جو بداد
عابد آن نان بستد و شكرش بگفت * وز وصول طعمهاش خاطر شگفت
كرد آهنگ مقام خود دلير * تا كند افطار بر خبز شعير
در سراى گبر بُد گرگين سگى * مانده از جوع استخوانى و رگى
پيش او گر خطّ پرگارى كشى * شكل نان بيند بميرد از خوشى
بر زبان گر بگذرد لفظ خبر * خبز پندارد رود هوشش ز سر
كلب در دنبال عابد پو گرفت * از پى او رفت و رخت او گرفت
ز آن دو نان عابد يكى پيشش فكند * پس روان شد تا نيابد زو گزند
سگ بخورد آن نان و از پى آمدش * تا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روان * تا كه باشد از عذابش در امان
كلب آن نان دگر را نيز خورد * پس روان گرديد از دنبال مرد
همچو سايه از پى او مىدويد * عف و عف مىكرد و رختش مىدريد
گفت عابد : چون بديد اين ماجرا * من سگى چون تو نديدم بىحيا
صاحبت غير دو نان جو نداد * و آن دو را خود بستدى اى كج نهاد !