تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
زان كه هست اين بىخبر چون آن دگر * از براى يك دو من نان كارگر بلكه آن كناس در كار است راست * وين مؤذن غرهء روى و رياست پس در اين معنى بلا شك اى عزيز * از مؤذّن بِه بود كنّاس نيز تا تو خود با نفس و شيطانى نديم * پيشه خواهى داشت كناسى مقيم گر درخت ديو از دل بركنى * جان خود زين پند مشگل بركنى ور درخت ديو مىدارى به جاى * با سگ و با ديو باشى هم‌سراى
( مصيبت‌نامه عطّار نيشابورى )

629 غم

از دست غم تو اى بت حور لقا * نه پاى ز سر دانم و نه سر از پا گفتم دل و دين ببازم از غم بر هم * اين هردو بباختيم و غم مانده به جا
( شيخ بهايى )

630 خواهش دل

دل ، درد و بلاى عشقت افزون خواهد * او ديدهء خود هميشه در خون خواهد وين طرفه كه اين ز آن بحل مىطلبد * وان در پى آن‌كه عذر اين چون خواهد
( شيخ بهايى )

631 مطلوب دل

دل جور تو اى مهر گسل مىخواهد * خود را به غم تو متّصل مىخواهد مىخواست دلت كه بىدل و دين باشم * بازآ كه چنان شدم كه دل مىخواهد
( شيخ بهايى )

632 از بخت بد

هرگز نرسيده‌ام من سوخته جان ، روزى به اميد * در بخت سيه نديده‌ام هيچ زمان ، يك روز سفيد قاصد چو نويد وصل با من مىگفت ، آهسته بگفت * در حيرتم از بخت بد خود كه چه‌سان ، اين حرف شنيد
( مستزادى از شيخ بهايى )