478 - هنگامهء مرگ
چون پيك اجل به رفتنم داد نويد * جان كرد ز همراهى من قطع اميد
كس بر لب من ز پنبه آبى نچكاند * جز ديده كه گشته بود از گريه سفيد
( سيّد محمد جامهباف )
479 - شاطر بچه
شاطر بچهاى كه هوش از جانم برد * دى همره خود به عزم دورانم برد
كشتى ز سواد چشم گريانم ساخت * زنگ از دل چاك چاك نالانم برد
( سيّد محمد جامهباف )
480 - عيالوار
از « ابو الفرج على بن حسين بن هند » از حكما و ادباى كه « شهرزورى » در « تاريخ حكما » از او ياد كرده و اين قول را به او نسبت مىدهد :
ما للمعيل و للمعالي انما * يسمو إليهنّ الوحيد الفارد
فالشمس تجتاز السماء فريدة * و أبو بنات النعش فيها راكد
* * * شخص عيالوار را با رشد و بزرگى چه كار ؟ ! كه شخص تنها مىتواند بزرگى يابد .
نمىبينى خورشيد به تنهايى آسمان را درمىنوردد ، ولى پدر بنات العش ( ستارهء جدى ) هميشه يك جا ايستاده است !
481 - همنشينى با خردمندان
« شهرزورى » گويد : « ابو عبد اللّه معصومى » ، فاضلترين شاگرد شيخ الرئيس « بو على سينا » بوده و اين شعر از اوست :
حديث ذوي الألباب أهوى و أشتهى * كما يشتهي الماء المبرّد شاربه
و أفرح أن ألقاهم في نديّهم * كما يفرح المرؤ الذي اب غائبه
* * * همنشينى با خردمندان و دانشمندان منتهاى آرزوى من است ، چنانكه تشنه لب را آب خنك منتهاى آرزوست و بسيار شادمان مىشوم اگر ايشان را در مجلسى