470 - مهماننوازى
« مهيار ديلمى » كه مجوس بود و به دست سيّد مرتضى اسلام آورد ، اينگونه سروده است :
ضربوا بمدرجة الطّريق قبابهم * يتقارعون على قرى الضيفان
و يكاد موقدهم يجود بنفسه * حب القرى حطبا على النيران
* * * خانههاى خويش را سرسرا ساختند ، و براى مهماننوازى بين هم قرعه مىافكنند ، در اجاق خانههايشان خود را به خاطر مهماننوازى ، به جاى هيزم به دست سوختن سپردند .
471 - منتهاى آرزو
ما شممت الورد الا زادني شوقا إليك * و إذا ما مال غصن خلته يحنو عليك
لست تدري ما الذي قد حلّ بي من مقلتيك * إن يكن جسمي تنائى فالحشا باق لديك
كل حسن في البرايا فهو منسوب إليك * رشق القلب به سهم قوسه من حاجبيك
إنّ دائي و دوائي يا منائي في يديك * اه لو اسقى لأشفى خمرة من شفتيك
( پدر شيخ بهايى )
* * * هيچ گلى را نبوييدم ، مگر اينكه اشتياق مرا به تو افزون ساخت و هيچ شاخهاى خم نشد ، مگر اينكه اشاره به روى تو كرد ، نمىدانى كه ديدگان تو با من چه كرده است ؛ اگر مرا جسم از تو دور است ، قلبم هميشه با توست . زيبايىهاى جهان ، همگى از آن توست ، تيرى از قلب من گذشت كه از ابروان تو پرتاب شده بود . همانا درد و درمان من اى منتهاى آرزوى من از توست . آه اگر از لبان تو مىنوشيدم ، مرا شفاى تمام حاصل مىشد .
472 - بادنجان
و بادنج بستان أنيق رأيته * و ألوانه تحكي لمقلة وامق
قلوب ظباء افردت عن كبودها * على كل قلب عاشق كف باشق
( ناشناس )
* * * و بادنجان زيباى باغ را ديدم ، كه رنگ آن گويى ديدگان عاشق بود ؛ دلهاى