264 - شفقت !
تا سگان را وجوه پيدا نيست * مشفق و مهربان يكدگرند
لقمهاى در ميانشان انداز * كه تهىگاه يكديگر بدرند
( سعدى شيرازى )
265 - لطف حق
هر بلا كين قوم را حق داده است * زير آن گنجِ كرم بنهاده است
لطف او در حق هركه افزون شود * بىشك آن كس ، غرقه اندر خون شود
دوستان را هر نفس جانى دهد * ليك ؛ جان سوزد اگر نانى دهد
( مولوى ، مثنوى معنوى )
266 - در مذمت فلك دوننواز
خدا سرايندهاش را خير دهاد ! :
فلك دوننواز يك چشم است * آن يكى هم به فرق سر دارد
هر خرى را كه دُم گرفت به مشت * مى نداند كه دُمِّ خر دارد
مىبرد تا فراز كَلّهء خويش * بينَدَش دُم ، چو دست بردارد
بر زمينش زند ، كه خرد شود * خر ديگر به جاش بردارد
( ناشناس )
267 - جهان متعفّن
اين جهان ، بر مثال مردارى است * كركسان گرد او هزار هزار
اين مر آن را همى زند مِخلَب * آن مر اين را همى زند منقار
آخر الأمر بگذرند همه * وز همه باز ماند آن مردار « 1 »
( حكيم سنايى )
هامش
( 1 ) . ديوان حكيم سنايى ، چاپ مدرّس رضوى - انتشارات سنايى - ص 1073 .