اگر جامه تنگ است ، پاره مكن * كه خود پاره گردد چو گردد كهن
مزن شاخ ! اگر ميوه تلخ است نيز * خود افتد ، چو پيش آيدش برگ ريز
چو لابُد جدايى است از بَعدِ زيست * به عمدا جدا زيستن بَهرِ چيست ؟
كجا بودى اى مرغ فرخنده پَى ؟ * چه دارى خبر از حريفان حَى !
به شادى كجا مىگذارند گام ؟ * سفر تا چه جاى است و منزل كدام ؟
فغان زان حريفان پيمان گُسِل * كه يك ره ز ما برگرفتند دل
( امير خسرو دهلوى )
260 - هواى دگران
كى بو كه سر زلف تو را چنگ زنم ؟ * صد بوسه بر آن لبان گلرنگ زنم
در شيشه كنم مهر و هواى دگران * در پيش تو اى نگار ! بر سنگ زنم
261 - سلامتى
دور از دَرِت اى شكر لب سيمين بر ! * از رنج تن و درد دل و خون جگر
حالى است كه گر عوض كنم با مرگش * چيز دگرم نهاد بايد بر سر
( رشيد وطواط )
262 - دور گردون
فرّخ آن تركى كه استيزه نهد * اسبش اندر خندق آتش جهد
چشم خود از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشيمانى بر او عيبى كند * آتش اول در پشيمانى زند
( مثنوى مولوى - دفتر سوم )
263 - حبّ دنيا
هرچه از وى شاد گردى در جهان * از فراق او بينديش آن زمان
زان چه گشتى شاد ، بس كس شاد شد * آخر از وى جست و هم چون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بر وى مَنِه ! * پيش كو بِجهَد ، تو پيش از وى بجِه
( مثنوى مولوى - دفتر سوم )