اعلام مىداشت ، تا اين كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ديد هيچ كدام از صحابه ، شهامت رويارويى با ، عمرو را ندارند ؛ به على عليه السّلام فرمود : نزديك بيا ، نزديك رفت ، عمامهء خود را بر سر على عليه السّلام گذاشت و شمشير خود را به او داد و دستور رويارويى صادر كرد ( 1 ) و برايش دست به دعا برداشت و سپس فرمود : همهء ايمان در مقابل همهء شرك قرار گرفته است .
على عليه السّلام گامها را به سوى عمرو به استوارى بر مىداشت ، تا به او نزديك شد و خطاب به او فرمود : اى عمرو تو مىگفتى هر كس كه سه چيز از من بخواهد ، از او قبول مىكنم و اگر همه را قبول نكنم ، يكى را اقلا قبول مىكنم ؟ عمرو گفت : درست است ، فرمود : من تو را به پذيرش لا إله الَّا الله و انّ محمدا رسول الله و ايمان به خداى جهانيان فرا مىخوانم ؟ عمرو گفت : مرا از اين كار معاف دار ، فرمود : اين كار به سود تو است ؟ اما اگر نمىپذيرى مطلبى ديگر دارم ؟ عمرو گفت : بگو چيست ؟ فرمود : از همان جايى كه آمدهاى بازگرد ؟
عمرو گفت : نه ، زيرا زنهاى قريش ، هميشه اين ننگ را برايم به ياد خواهند داشت ؟ على عليه السّلام فرمود : پيشنهادى ديگر دارم ؟ گفت : بگو ؟ فرمود : اكنون حريف تو پياده است ، تو نيز از اسب پياده شو تا با هم نبرد كنيم ؟ عمرو خنديد و گفت : اين يك پيشنهاد ناچيز است كه هرگز تصور نمىكردم عربى از من چنين درخواستى بنمايد و من دوست ندارم مردى بزرگوار را مانند تو بكشم ، زيرا پدرت دوست ديرينهء من بود ، على عليه السّلام فرمود : من نيز همين طور ، اما من تا زمانى كه تو از پذيرش حق سرباز مىزنى دوست دارم تو را بكشم ، عمرو ناراحت شد و از اسب پايين آمد و آن را متوارى و رها ساخت و با شمشير
هامش
( 1 ) قال
امض لشأنك و دعا له ثم قال : برز الايمان كلَّه الى الشرك كلَّه .