از سنگ در دست و مشغول ذكر وارد شد و سلام كرد و سخت گريست و گفت :
يا على عليه السّلام آه از آن وقتى كه شما را از دست مىدهيم و از ميان ما غايب مىشوى ؟ و چه غنيمتى بزرگ از ما فوت مىشود ، در آن روز ، نبايد از شما گريزان باشيم ( و بيزارى جوييم ) زيرا من نسبت به امر خودم ، به شما ايمان و يقين دارم ، زيرا خدمت و محضرت را دريافتهام و اكنون مىدانى چه مىخواهم ؟ سپس امام عليه السّلام دست راست را به سمت او دراز كرد و سنگريزههاى نورانى را از دستش گرفت و با مهر خود ، آنها را ممهور نمود و به او فرمود : اى « حبابه » خواستهات از من همين بود ؟
گفت : آرى به خدا قسم اى امير المؤمنين عليه السّلام همين را مىخواستم زيرا شنيدهام پس از تو شيعيانت دچار اختلاف و تفرقه مىگردند ، مىخواستم ، اين برهان را ، پس از شما در دست داشته باشم - البته اميد است زنده نمانم - اى كاش خود و كسانم فداى جان شما مىگشت ، پس هنگامى كه اشارهاى ( به امامت كسى ) پس از شما واقع شد و شيعيان نسبت به جانشين شما مبتلا به ترديد ، گشتند ، اين سنگريزهها را نزد او مىبرم ، اگر همين كارى را كه شما انجام داديد ، او نيز انجام داد ، مىفهمم كه او امام عليه السّلام است ، اما از خدا مىخواهم ، تا چنين روزى را نبينم ؟
فرمود : آرى اى « حبابه » همين سنگريزهها را نزد فرزندانم حسن و حسين و على و محمد و جعفر و موسى و على بن موسى الرضا عليه السّلام ، خواهى برد ( و تا آن روز زنده مىمانى ) و برهان بزرگى در وجود خودت ، نسبت به او مىيابى و مرگ را اختيار مىكنى و مىميرى و او متولى امرت مىشود و بر گورت حاضر مىگردد و بر تو نماز مىخواند و من به تو مژده مىدهم كه با هزاران مؤمن و مؤمنه ، در ركاب مهدى ( عج ) ، از ذريهء من ، در هنگام ظهور خواهى بود ( و به امر خدا زنده مىشوى ) .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٥٢