« حبابه » گريست و گفت : يا على عليه السّلام اگر فضل خدا و رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و شما نباشد ، امت كم باور و قليل العمل ، كجا و اين مقامات كجا ؟ از خدا بخواه كه من در كار دين ، ثابت قدم و استوار باشم و اين عقيده از من گرفته نشود و در فتنه نيفتم و گمراه نگردم ؟ امام عليه السّلام برايش دعا كرد و بر جادهء حق باقى ماند .
« حبابه » گفت : وقتى امير المؤمنين عليه السّلام از ضربهء ابن ملجم ( لعنه الله ) در مسجد كوفه ، به شهادت رسيد نزد امام حسن عليه السّلام رفتم ، به من فرمود : خوش آمدى ، سپس سنگريزههاى مهرشدهء امير المؤمنين عليه السّلام را خواست و همان مهر را بيرون آورد ، پس از شهادت امام حسن عليه السّلام به وسيلهء سمّ ( معاويه ) ، نزد امام حسين عليه السّلام رفتم .
او نيز فرمود : خوش آمدى ، و سپس با همان مهر سنگريزهها را مهر زد .
پس از شهادت او ، خدمت امام سجاد عليه السّلام رسيدم و اين در حالى بود كه مردم در باره ايشان به شك افتاده بودند ، و شيعيان حجاز به سوى « محمد بن حنيفه » گرويده بودند ، و گروهى از بزرگان شيعه به دنبال من آمدند ، و مرا سوگند دادند ، كه سنگريزهها را نزد على بن الحسين عليه السّلام ببرم ، تا حق آشكار گردد ، من هم نزد ايشان رفتم ، و چون مرا ديد خوش آمد گفت : و نزد خود نشاند و دستش را دراز كرد و فرمود : سنگريزهها را به من بده ؟ من هم آنها را خدمت ايشان دادم و با همان خاتم ، ممهورشان نمود .
پس از ايشان به اين ترتيب ، نزد محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى الرضا عليهم السّلام رفتم و هر كدامشان همان كارى را كردند كه امير المؤمنين و حسن و حسين عليه السّلام كرده بودند ، صلوات الله عليهم اجمعين .
« حبابه » گويد : سنّ من بالا رفت و استخوانهايم ضعيف و موهايم سپيد شد ،
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 153
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٥٣