اى عمرو ، پس از آن دوستان محبوب تو ، مىآيند و پيكرت را در قتلگاهت كه در يك صد و پنجاه قدمى موصل واقع است ، دفن مىكنند ! اين مسأله همان گونه كه در كتب تاريخ نقل شده ، براى عمرو اتفاق افتاد و كلام امام عليه السّلام در بارهء وى تحقق پذيرفت ، و در همان جا جنازهاش به خاك سپرده شد .
علاقهء امام عليه السّلام به شيعيان
« رميله » يكى از اصحاب خاص امير المؤمنين عليه السّلام بود ، از او روايت شده كه گفت : در زمان امير المؤمنين عليه السّلام سخت بيمار شدم ، كمكم حالم بهبودى يافت و روز جمعهاى احساس كردم كمى سبك شدهام . با خود گفتم : بهترين كار اين است كه امروز غسلى كنم و به مسجد بروم و پشت سر امام عليه السّلام نماز بخوانم ، و اين كار را كردم .
وقتى كه امام عليه السّلام در مسجد جامع كوفه ، بر فراز منبر نشست ، همان بيمارى به من عود كرد ، پس از اينكه امام عليه السّلام از مسجد بيرون رفت ، پشت سرش راه افتادم ، نگاهى به من كرد ، و فرمود : تو را افسرده مىبينم ؟ دريافتم كه بيمارى ؟ و با خود گفتى : كارى بهتر از اين نيست كه غسلى كنى و براى نماز جمعه در مسجد حاضر شوى و با ما نماز بخوانى ؟ و كمى احساس سبكى كردى ؟ و وقتى كه نماز خواندى و من به منبر رفتم ، بيماريت عود كرد ؟ ! .
« رميله » گويد : به امام عليه السّلام عرض كردم ، به خدا سوگند ، از داستان من يك حرف كم و زياد نكردى ؟ ! فرمود : اى رميله هيچ مؤمنى بيمار نمىشود ، مگر اين كه ما هم به خاطر او بيمار مىشويم و اندوهى به او نمىرسد ، جز اين كه ما هم اندوهگين مىشويم و هيچ دعايى نمىكند ، مگر اين كه برايش آمين مىگوييم و هر گاه ساكت باشد ، برايش دعا مىكنيم ؟