مرد بزرگ ، تو مرا به آنچه سزاوار بودم ، آشنا كردى ، اكنون در فرمان تو هستم ؟ ! ( 1 ) در پاسخ مىگويى : مرا در دير خود ، پنهان كن ؟ و او شاگرد خودش را در خدمت تو قرار مىدهد تا فرجى حاصل شود هنگامى كه به تو خبر داد و گفت :
من گروهى سواره را مىبينم كه به سوى ما مىآيند ، شاگردت را ، نزد او بگذار و پايين بيا و بر اسب سوار شو و به سوى « غارى » كه در كنار نهر دجله قرار دارد ، حركت كن و در آن مخفى شو ، وقتى در آنجا مخفى شدى ، افراد فاسقى در آنجا هستند ، كه يكى از آنها به صورت اژدهايى سياه ، بر تو ظاهر مىگردد و تو سخت هراسان مىشوى و ضعيف مىگردى و اسبت متوارى مىشود ، و مأمورين متوجّه مخفيگاه تو مىشوند و براى يافتنت شروع به تفحّص مىكنند .
هنگامى كه به تو نزديك شدند ، غار را رها كن ، و ميان دجله و راه موضع بگير ، چرا كه خداوند بزرگ ، آنجا را گور و حرم تو مىگرداند .
سپس به سويشان شمشير بكش و حمله كن و تا مىتوانى از آنها بكش ، تا مرگت فرا رسد ، و چون بر تو فايق گردند ، سرت را از تن جدا مىكنند ، و آن را بر روى نيزه قرار مىدهند و براى معاويه ارسال مىنمايند ! .
نخستين سر بريدهاى كه در اسلام ، از شهرى به شهر ديگر ، مىگردانند سر تو است ، در اينجا امام عليه السّلام به گريه افتاد و فرمود : جانم فداى گل باغ پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و ميوهء دل و نور چشمش ، فرزندم حسين عليه السّلام باد گويا مىبينم سر او و فرزندانش را پس از تو اى عمرو ، از كربلا - در نزديكى فرات - به سوى يزيد بن معاويه مىبرند ! .
هامش
( 1 ) گويا اين مرد از اولياى خاص بوده كه با شنيدن نام مخصوصى از خدا ، گوينده را به خوبى مىشناسد . ( م )