تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
زندگيت از تو سؤال مىكند ، از جمله مىپرسد : از چه كسى مىترسى و چه خطرى تو را تهديد مىنمايد ؟ در اين موقع بگو : معاويه در تعقيب من است ، تا مرا به قتل برساند و بدنم را « مثله » كند زيرا به خدا و فرستادهء او و دوستى على عليه السّلام عشق مىورزم ، سپس او را به دين اسلام دعوت كن ، كه به سرعت مسلمان مىشود و سخنانت را با جان و دل مىپذيرد و به خواست خداى بزرگ ، در دين بصير و بينا مىگردد و به دنبالت حركت مىكند و هر دو نفر همراه تو خواهند بود و اين دو هستند كه جسد تو را در زمين پنهان مىكنند . پس از آن به راه ادامه مىدهيد و به « ديرى » كه در كنار دجله واقع است ، مىرسيد و در آن دير شخصى صدّيق زندگى مىكند ، و بهره‌اى از علم مسيح دارد او را محرم رازت كن ، چرا كه خداوند او را به وسيلهء تو هدايت مىكند . وقتى كه مأموران « ابن ام حكم » كه از طرف معاويه در جزيره حكومت مىكند ، و مركزش « موصل » است از وضع تو آگاه شدند ، به سوى آن صديقى كه در دير و بر بلنديهاى موصل ، زندگى مىكند حركت كن ، و او را صدا بزن ، ولى در ابتدا او تو را نمىپذيرد ، اما تو نامى از خدا را كه به تو آموختم ، ياد كن و به سمع وى برسان ، اينجا است كه آن مرد برايت تواضع مىكند و تو در پناه او قرار مىگيرى . چون راهب تو را ببيند ، به شاگردى كه همراه اوست ، مىگويد : اين مرد از ياران مسيح نيست ، اما شخصى بزرگوار است و پيامبرى كه بنام محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم درگذشته وصىّاى دارد كه در كوفه به شهادت رسيد و اين شخص از نزديكان اوست . با شنيدن نام خدا اين عابد ، با خضوع و فروتنى نزد تو مىآيد و مىگويد : اى
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 139 | الحسن بن محمد الديلمي / علي سلگي نهاوندي