12 - و بالاخره از هرچه كه از اينها يا مانند اينها ذكر مىكنم براى اين است كه تو از آن اسرارى را دريابى .
13 - از اوست اسرار و انوارى را كه مشاهده مىكنى و بلندى آسمان او راست .
14 - براى من يا براى قلب كسى كه او هم مانند من از شروط علما بهرهمند است آورده است .
15 - صفت قدسى علوى ، مرا دانا كرده است كه براى صدق من گامى است .
16 - پس خاطر را از ظاهر آن بگردان و باطن را طلب كن تا بدانى .
از جمله حكايتى برايم رخ داد بدين ترتيب كه شبى در خانه خدا طواف مىكردم وقت خوشى داشتم و پيدايش حالتى مرا برانگيخت كه آن را از پيش مىشناختم . پس براى مردم از دربار حق بيرون آمدم و بر سنگريزهها مىگشتم . در آن هنگام ابياتى به گوشم رسيد و بر زبانم جارى شد كه اگر كسى در كنارم بود او نيز مىشنيد .
اى كاش آگاه بودم كه چه قلبى را مالك گشتند .
اى كاش دلم مىدانست كه چه راهى را پيمودند .
آيا گمان مىكنى سلامت بمانند يا هلاك شوند .
هواپرستان در هواى نفس خود سرگردان گشته و گرفتارند .
ناگاه احساس كردم ضربهاى ميان دو كتفم خورد با دستى نرمتر از خز ، پس برگشتم و به عقب نگريستم كنيزكى رومى كه زيباتر از او در چهره و شيرينتر از او در گفتار و باريكتر از جهت ميان و لطيفتر در معنى و دقيقتر در اشاره و ظريفتر در سخنگويى از او نديده بودم ، دخترى كه در ظرافت ادب و زيبايى و معرفت سرآمد همگنان خويش بود . پس گفت : سرورم ، چه سرودى ؟ گفتم : اى كاش آگاه بودم كه چه قلبى را مالك گشتند . پس گفت : شگفتا از تو در حالى كه عارف زمان خود هستى چنين مىگويى آيا هر مملوكى معروف نيست و آيا تملك بدون معرفت حاصل مىشود در حالى كه تمناى دانستن و درك ، نشانهء عدم معرفت است و راه ، زبان صدق و راستى است ، پس چگونه مجازگويى مىكنى ؟ سرورم پس از آن چه گفتى ؟
گفتم اى كاش دلم مىدانست كه چه راهى را پيمودند . پس گفت : راه دل كه ميان دل و پرده دل است خود مانع معرفت است ، پس چگونه چون تو ، چيزى را آرزو مىكند كه
ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: ابن عربي
ص٨٩