يعنى مكّه ، جناب مكين الدين ابو شجاع زاهر بن رستم بن ابو الرجا اصفهانى « خدا او و خواهرش را ببخشايد » زن سالخوردهء دانشمند ، شيخه حجاز فخر النساء ، دختر رستم ، اما ما كتاب صحيح ترمذى و بسيارى از كتب ديگر را در شمار فاضلانى كه ادب بر آنان غالب بود ، نزد شيخ خوانديم همنشين او گويا در بوستان بود « خدا وى را ببخشايد » مؤانست نيكو داشت و مجالست ظريف همنشين را بهرهمند مىساخت ، خو گرفته را مؤانس بود « خدا از او خشنود باد » دلمشغولى او به خود ، او را از ديدهها باز مىداشت و بىنيازش مىكرد ازينرو در كارى كه به او ارتباطى نداشت ، سخن نمىگفت . اما خواهرش فخر النساء ، بلكه افتخار مردان و عالمان ، كس فرستادم تا از او حديث بشنوم ، چون وى حديث نيكو مىدانست ، پس گفت : آرزو بسر رسيد و مرگ نزديك آمد ، انگيزهء عمل مرا از روايتى كه مىخواهد بازداشته است گويى سپاه مرگ به من هجوم آورده است و انگشت ندامت به دندان مىخايم و چون كلام او به من رسيد براى او نوشتم و گفتم ، شعر :
حال من و تو در روايت يكى است . هدفى جز دانش و كاربرد آن نيست . پس به برادرش اجازه داد تا به نيابت از او اجازه عامى براى همه روايات او ، برايم بنويسد و او « خدا از او خشنود باد » اين اجازهنامه را نوشت و براى من فرستاد و با خط خود براى روايت آن همه مسموعات و نيز اجازهء عامه ، آن را موشّح ساخت ، و براى او قصيدهاى ساختم كه درباره او سروده بودم كه از آن جمله است شعر زير :
كتاب صحيح ترمذى را از مكين الدين شنيدم كه او امام مردم در شهر مكه بود . و اين شيخ را « خدا از او خشنود باد » دختر باكره نازپروردهء باريك اندامى بود كه ديده را به بند مىكشيد و افسون مىكرد ، انجمنها را مىآراست و حاضران را شاد مىنمود و مناظرهكننده را به حيرت مىانداخت . نامش نظام و لقبش عين الشمس و البهاء از زنان دانشمند و عابد روزهدار و معتكف و پرهيزكار ، بانوى حرمين در شهر بزرگ مكه پرورده شد ، چشمى جادوئى و ظرافتى عراقىوش داشت ، اگر دراز سخن مىگفت به زحمت مىانداخت و اگر سخن كوتاه مىكرد ناتوان مىساخت ، اگر گشاده زبانى مىكرد روشنگرى مىنمود اگر به سخن مىپرداخت قس بن ساعده ايادى را گنگ مىكرد « قس بن ساعد ، به ضم اول نام حكيم بليغى است در عرب منتهى الارب ج 3
ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: ابن عربي
ص٨٦