مقدمه چاپ اول
ابن عربى در هنگام ورود به مكه در سال 598 با شمارى از دانشمندان و متالّهان از مرد و زن آشنا شد ، كه اجدادشان در دوران اوليه اسلام از ايران مهاجرت كرده بودند ، وى بهويژه مكين الدين ابو شجاع زاهر بن رستم ابو رجاء اصفهانى و خواهر مسنش فخر النساء دختر رستم را ذكر مىكند كه وى با اولى يعنى مكين الدين كتاب ابو اسحاق ترمذى كه صحاح است خوانده بود . وى از فخر النساء خواست كه بوى اجازه دهد كه سنن را از او استماع كند ولى وى به بهانه كهولت سنش پوزش خواست و اظهار داشت كه آرزو دارد سالهاى آخر عمرش را به عبادت بگذراند . بههرحال موافقت كرد كه با توصيه وى برادرش همه سنن را كه وى نقل كرده است از طرف او به ابن عربى اجازه عام دهد ، و وى خود اجازه مشابهى از مكين الدين گرفت . مكين الدين دختر جوانى داشت كه نامش نظام و لقبش عين الشمس و البهاء بود ، فوقالعاده زيبا و از جهت زهد و گفتار فصيح ، مشهور بود ، نويسنده مىگويد : وى بايد از كمالات طبيعى و روحى كه در اثر ضعف نفوس انسانى به فساد كشيده مىشوند فاصله بگيرد ، ابن عربى او را از جهت دانش و كارهاى ادبى و مواهب معنوى مىستايد .
نجابت طبيعى وى كه در معيت پدر و عمهاش افزونتر مىشد ، مورد توجه قرار مىگرفت . وى او را در اشعارش كه در اين نسخه وجود دارد ، مشهور كرد ، سبك واژگان عشقى را به كار برد . اما وى نتوانست حتى يك قسم كوچكى از احساسات را كه با يادآورى و خاطره عشق به او در ادوار گذشته در وى برانگيخته شده بود ، بيان كند . وى در اشعارش مىگويد : بعضى از چيزهايى كه نفس بدان رسيده است و انس و محبت از دوستى كريم و بزرگوار و عهد قديم كه او را برمىانگيزاند ، نرسيدم . با وجود اين بخاطر او بعضى از انديشههاى مشتاقانه را كه با آن خاطرات گرانبها و بىچون همراه است ، در شعر قرار دادم . من احساسات يك نفس آرزومند را بيان كردم و پيوندها و تعلقات صميمى را كه احساس مىكنم نشان دادم و ذهنم را به روزهاى گذشته و آن صحنهها و مناظرى كه اهل بيت او مرا عزيز داشتند ، پيوند مىدهم . اين امر از جهت اهتمام به پيمان قديم و ايثار و فداكارى در نشستى بزرگ صورت گرفت ، نويسنده ادامه مىدهد هر زمان كه من نامى را در اين كتاب مىبرم