تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
همچنان‌كه بنده عين خالق نيست عالم هم عين خالق نيست . » محيى الدين در « لواقح الانوار » به اين معنى تصريح مىكند : « كسى را ابدا ياراى آن نيست هرچند درجات مشاهده او بالا باشد - كه بگويد عالم عين حق است يا متحد با اوست ، « آنها كه خدا را از عالم جدا كرده‌اند ، بدان سبب است كه به ذات بارى تعالى جاهلند و آنها كه او را به عالم درآميختند نيز به خاطر جهل به ذات اوست ، ذات نه ادراك شود و نه به تعريف درآيد » ابن عربى گويد : « خلاصه آنكه دلها در شناخت او سرگشته‌اند و عقلها حيران . عارفان مىخواهند از شدت تنزيه به كلّى از عالم جدايش كنند و نمىتوانند ؛ و مىخواهند از شدت قرب ، عين عالمش سازند و ميسّرشان نشود ، پس همواره متحيرند گاه مىگويند او گاه مىپرسند چيست او ؟ گاه مىگويند اوست آنچه اوست و بدين‌طريق عظمت بارى تعالى هويدا شود . » از عباراتى كه از او نقل كرديم معلوم شد كه حلول و وحدت وجود و اتحاد را با عقايد او فاصله بسيار است امّا در آثار او عبارات ديگرى است كه دال بر اين است كه بر وحدت كون و حلول خدا در آن معتقد است در رساله « شجرة الكون » گويد من به عالم كون و تكوين آن نگريستم عالم كون را درختى ديدم كه اصل آن از دانه «
كُنْ
باش » بود كاف كونيت به لقاح دانه «
نَحْنُ خَلَقْناكُمْ
» تلقيح شد . . . و نخستين چيزى كه از آن درخت روييد سه شاخه بود شاخه‌اى به سوى راست رفت ، و شاخه‌اى به سوى چپ و شاخه‌اى مستقيم رو به بالا و از آن « السابقون المقرّبون » پديد آمدند چون ثبوت يافت و بالا كشيد از شاخهء بالايى آن ، عالم معنى و از شاخهء فرودين آن عالم صورت پديد آمد ، پوستهاى آن درخت ، عالم ملك شد و آنچه از باطن و مغز و معانى آن بود عالم ملكوت گرديد ، آبى كه در شريانها و عروق آن جارى و سبب حيات و نموش بود عالم جبروت شد كه آن سرّ كلمهء «
كُنْ
» است حدود آن جهات را تشكيل داد يعنى بالا و پايين ، چپ و راست و پشت و پيش و عالم افلاك و اجرام و ملائكه و احكام و آثار به‌منزله برگهاى سايه‌افكن آن درختند و در رساله ديگر گويد : « هيچ ديده‌اى جز بر او قرار نگيرد و هركه بيرون رود از او بيرون رود و هركه فراسو آيد ، فراسوى او آيد . هان اى خردمندان پس غيبت و حجاب كجا است . ازاين‌رو است كه نيكلسون و آسين پلاسيوس و ديگر مستشرقين و مورخين تاريخ