تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
و نورش : بر طبق شدت نور ديدگانش نمىتواند نه فروغ خود را ببيند و نه ظرافت و لطافت مرا . و اگر ناله‌ام نبود : در اين مورد متنبى گويد : اگر با تو سخن نمىگفتم تو مرا نمىديدى .
كفا بجسمى نحولا اننى رجل * لو لا مخاطبتى اياك لم ترنى
يعنى : در نحولت و لاغرى تنم همان بس كه من مردى هستم كه اگر با تو سخن نمىگفتم تو مرا نمىديدى .

قصيده پنجاه و چهارم هريك از ما مالك دوستش گشت

1 - آنان گفتند خورشيدها در آسمان قرار دارند و آيا خورشيد مىتواند جز در آسمان باشد ؟ 2 - هرگاه تخت سلطنتى بر پا شد پادشاهى بايد تا بر روى آن جلوس كند . 3 - هنگامى كه قلب از غفلت رهايى يافت بايد در آنجا فرشته فرود آيد . 4 - او مالك و سرور من گشت و من مالك او گشتم و هريك از ما بر ديگرى تملك يافت . 5 - هستى من كه ملك اوست آشكار است امّا تملك من بر او با گفتارش تأييد مىشود كه مىگويد بيا اينجا . 6 - اى ساربان بگذار به كنارى رويم و ما را بصوب مسافرانى كه از دار الفلك گذشتند ، راهنمايى مكن . 7 - خانه‌اى در ساحل رودخانه نزديك مسنى موجب بيمارى تو گشت و نگذاشت كه بيمارى خود را فراموش كنى . 8 - اى كاش پروردگار عشق درد و بار عشقى را كه بر روى من حمل كرد بر تو حمل كرده بود .