و نورش : بر طبق شدت نور ديدگانش نمىتواند نه فروغ خود را ببيند و نه ظرافت و لطافت مرا .
و اگر نالهام نبود : در اين مورد متنبى گويد : اگر با تو سخن نمىگفتم تو مرا نمىديدى .
كفا بجسمى نحولا اننى رجل * لو لا مخاطبتى اياك لم ترنى
يعنى : در نحولت و لاغرى تنم همان بس كه من مردى هستم كه اگر با تو سخن نمىگفتم تو مرا نمىديدى .
قصيده پنجاه و چهارم هريك از ما مالك دوستش گشت
1 - آنان گفتند خورشيدها در آسمان قرار دارند و آيا خورشيد مىتواند جز در آسمان باشد ؟
2 - هرگاه تخت سلطنتى بر پا شد پادشاهى بايد تا بر روى آن جلوس كند .
3 - هنگامى كه قلب از غفلت رهايى يافت بايد در آنجا فرشته فرود آيد .
4 - او مالك و سرور من گشت و من مالك او گشتم و هريك از ما بر ديگرى تملك يافت .
5 - هستى من كه ملك اوست آشكار است امّا تملك من بر او با گفتارش تأييد مىشود كه مىگويد بيا اينجا .
6 - اى ساربان بگذار به كنارى رويم و ما را بصوب مسافرانى كه از دار الفلك گذشتند ، راهنمايى مكن .
7 - خانهاى در ساحل رودخانه نزديك مسنى موجب بيمارى تو گشت و نگذاشت كه بيمارى خود را فراموش كنى .
8 - اى كاش پروردگار عشق درد و بار عشقى را كه بر روى من حمل كرد بر تو حمل كرده بود .