2 - با نرمى مىپيچد و او را آب مىكند و با حالت بيمارى در بسترش رها مىسازد .
3 - و تيرهاى نگاهش را از كمان ابرويش مىاندازد از هر جانبى كه بيايى كشته مىشوى .
شرح
1 - زن بىوفا :
وصف فريبندهاى است كه موجب مىگردد تا كسى كه جوياى معشوق است شيفته و مفتون علوم نهانى گردد كه از عظمت و جمال حق برمىآيد .
2 - بسترش :
تن او .
3 - او نيستى و مرگ را بدينگونه توصيف مىكند كه با تفكر و تأمل دربارهء مثل الهى عرضه مىشود .
قصيده پنجاه و يكم ملكى براى معشوق و ملكى براى عاشق
1 - كسى كه در ذات الاضاء و مازمين ، بارق ، ذى سلم و ابرقين در شب سفر مىكند .
2 - برقهاى شمشيرها از برق دهانهاى متبسم چون غدههاى مشك ظاهر گشت و به كسى اجازه داده نشد كه آن را ببويد .
3 - اگر با آنان مىجنگيدند شمشيرهاى نگاهشان را مىكشيدند و اگر با آنان از در صلح وارد مىشدند رشتههاى عقود و پيمانها را مىگسستند .
4 - آنان و ما يكسان بهرهمند شديم و محظوظ گشتيم زيرا معشوق يك پادشاهى داشت و عاشق پادشاه ديگر .