هرچه را كه به وى ارتباط دارد از او بگير و آنچه را كه با او نسبتى ندارد رها كن تا تنها روح حق در او باقى بماند .
21 - از يأس و نوميدى و نگرانى مردم :
از درك واقعيت آنچه را كه در جستجوى آنم مأيوسم و از وقتى كه در طلب آن بيهوده صرف مىشود ، غمگينم .
آنگونه كه در جاى خود ثابت ماندم : زيرا من نمىتوانم از حالت كنونى خود رهايى يابم ، از آنجايى كه مكان و كميت و كيفيت در آنجا راه ندارد و بايد كاملا به صورت هستى متعاليه درآيم .
22 - پندارهاى فريبنده :
تشبيهات و پندارها بدين معنى كه خدايى كه مانند ندارد از طريق عالم انفاس در نزد ما حاضر مىشود .
قصيده بيست و نهم دخت تازى كه فصيح گفتن نتواند
1 - پدرم فداى ماهرويانى است كه مانند شاخههاى نرم درختان از اينسو به آنسو حركت مىكند و همان گونه كه خم مىشوند گيسوان خود را به طرف چهرهها سرازير مىكنند .
2 - آنان كه طرههايشان فروهشته و پهلوها و بندهايشان نرم است .
3 - نازكنان و دامنكشان با جامههاى زيباى گلدوزى شده راه مىروند .
4 - در بخشيدن زكات حسن خود بخل مىورزند در حالى كه ميراث پدران و نياكان خود را مىبخشند .
5 - با خندهها و نيمخندهها افسونگرى مىكنند ، بوسه زدن بر لبانشان چه شيرين است .
6 - اندامهاى برهنه و ظريف با سينههاى برجسته همچون هداياى گرانبهايى تقديم مىدارند .