نورى از تو برخاسته است قلب را كه مركز تن است نورى باشد كه مىخواهد از سرچشمهء خود فيضان يابد و حقايق انوار الهى را به همهء اندامهاى بدن برساند . در اين مقام شخص بهوسيله خدا مىبيند مىشنود و سخن مىگويد و حركت مىكند .
2 - بيابانهايى كه از آنها گذشتم :
رياضتها سختيها ، خواريها كه از آن رنج بردم .
شترها : آرزوها و شوقها ، مقصودش اين است كه آنان از طلب و خواستن باز نمىايستند هرچند از دشوارى كه بر سر راهشان وجود دارد به سختى خسته شدهاند ، آنان خسته شدند ، زيرا قوه فاهمه نمىتواند آنها را به واقعيت امر هدايت كند .
7 - ادعايم بىمعنى و سخنم پوچ و تهى است :
وانمود كردم عاشق خدايم درحالىكه از اضطراب و تشويش و سختى شكايت مىنمودم ، با وجود اين جانوران باركش كه با تمام قوا و اعمال و افكارم آنها را كنترل مىكنم و بر آنها سلطه دارم ، هيچ شكايتى نمىكنند .
قصيده بيست و هشتم گاهى باد دروغ مىگويد
1 - ما بين نقا و لعلع آهوان ذات الارجع هستند .
2 - در آنجا در پوشش ضخيمى از بوتههاى پيچيده مىچرند .
3 - ماههاى نو هيچگاه در افق آن تپه نتابيدند .
4 - جز اينكه از ترس خواستم كه آن ماه نتابد .
5 - و نه چيزى از رونق و جلاى اين رنگ سفيد درخشان « شنزار » آشكار گرديد .
6 - مگر آنكه آرزو داشتم بخاطر آنچه بر ما مىگذرد ، آن برق ندرخشد .
7 - اى اشكهايم بريزيد اى ديدگانم اشك بباريد .
8 - اى آه و فسوس فراز رو ، و اى قلبم دونيم شو .
9 - و تو اى ساربان آهسته رو زيرا آتش عشق در ميان دنده و استخوانهاى پهلويم