همه هستيهاى مادى و پديدارى فانى شوم .
قصيده هيجدهم در سراها توقف كن !
1 - در منازل بايست و بر خرابهها گريه كن و از سرزمينهاى ويران و مخروبه بپرس .
2 - معشوقههاى كجايند و شترانشان كجا رفتند ؟ آنان پاسخ دادند : به آنان بنگر كه در بيابان خشك و بىآب و علف در حركتند .
3 - آنان را در آيينه چون باغ مىبينى و بخارى است كه در چشمها بزرگ مىنمايد و تصوير كسى است كه در آن گام مىنهد .
4 - آنان رفتند و خواستند كه در عذيب آب گوارا و حياتبخش بنوشند .
5 - آنان را دنبال كردم و از باد صبا دربارهء آنان جويا شدم ، آيا آنان خيمه زدند و يا در سايه درخت ضال آرميدند ؟
6 - باد صبا گفت : من خيمههايشان را در زرود ترك گفتم درحالىكه شتران از خستگى و رنج سفر شبانه خود شكايت مىكردند .
7 - پردههاى روى خيمهها را پايين كشيدند تا جمال خود را از حرارت خورشيد حفظ كنند .
8 - برخيز و به سوى آنان گام بردار و نشانههاى آنان را بجوى ، و شتران خود را با شتاب بدنبال آنان بران .
9 - و چون در مرزهاى حاجر توقف نمودى و از درهها و كوهها گذشتى .
10 - منازلشان نزديك است و آتششان نمايان ، آتشى كه شعلههاى عشق را برافروخته است .
11 - شتران را بخوابان مبادا شيرهاى بيشه تو را بترساند چه عشق آرمانى ، آنها را در نظر تو به صورت شير بچهها مىنمايد .