بوده باشند يا عقليه .
[ بيان آنكه واجب الوجود با اشياء در مقولات و انواع مقولات مشاركت ندارد و حقيقت وجود از معانى جوهرى و عرضى مبرّاست ]
اما بيان تفصيل پس ميگويم چون جوهر نيست زيرا كه جوهر ماهيّتى است كه وجود آن ، در اعيان در موضوع نباشد و واجب الوجود بالذات از ماهيت معرّى است و مرتبهء ذاتش عين وجود و صرف وجود است ، پس مشاركت نيست او را با جواهر در جوهريّت و در انواع جوهريت از عقليّت و جسميّت و نباتيت و حيوانيت ، و در انواع انواع از فلكيّت و عنصريت و انسانيت و فرسيّت الى آخر الانواع و الاصناف ، و چون عرض نيست زيرا كه عرض ماهيتى است كه وجود آن ، در اعيان در موضوع باشد ، و مراد از وجود عرض در موضوع آنست كه وجود فى نفسه آن ، عين وجود در موضوع و نفس وجود ارتباطى باشد ، و مراد از موضوع ، محلى است كه در وجود و تشخّص خود محتاج بحالّ خود نباشد ، و ماهيّت ملازم امكان و احتياج منافى وجوب وجود است ، پس مشاركت نيست با اعراض در مقولات ، عاليه بوده باشند يا سافله و يا متوسطه ، و انواع و اشخاص آن اصناف نيز نميتواند شد .
تنبيه " الهىّ " [ حق اول معروض انواع مقولات واقع نميشود بلكه مبدأ ظهور و تحقق انواع جوهرى و عرضى است ]
بدان همچنانكه واجب الوجود بالذات داخل در تحت مقولات عشره و انواع آن مقولات و اصناف آن انواع نيست ، معروض آن مقولات و انواع آن مقولات و اصناف آن انواع و اشخاص آن اصناف نيز نمىتواند شد .
اما بيان اينكه معروض ماهيّات جوهريه نمىتواند شد پس ميگويم انواع جوهريّه يا قايم بذواتند و يا قائم بغيرند ؛ عروض قسم اول منافى قيام بذات ، و معروضيّت از براى قسم دوم منافى وجوب وجود است ؛ زيرا كه محال جواهر حالّه در وجود خود بجواهر حاله محتاجند و الا اعراض خواهند بود نه جواهر ، و اين معنى خلاف فرض است ، و نيز در جاى خود محقق است كه محالّ جواهر حالّه كه عبارت از صور نوعيّهاند ، اجسامند نه مجردات ، و جواهر مجرده قايم بذواتند نه قايم بمحالّ .