سفاح او اديب ، خوش ذوق ، شوخ طبع و خوش گذران بود ، يحيى دوست مطيع بن اياس و حماد عجرد بود و چنين سرود :
هنگامى كه ديدم پيرى در فرق سرم پديدار شد به او خوش آمد گفتم « 1 » .
52 - يحيى بن بلال عبدى ابو محمد بحرانى كوفى در همدان اقامت گزيد ، او شخص نيكوكارى بود و در مدح رشيد اشعار خوبى سرود . او اين گونه مىسرايد :
مرگ ، بهتر از زندگانى بىارزش است و خوددارى بهتر از بخششى است كه موجب آزار و اذيت شود يا ثروتمند زندگى كن يا فقيرى كه در آرزوى بخششى است و گرنه حاجت خود را از خداوند بخواه و صبر و شكيبايى پيشه كن « 2 » .
53 - يحيى بن ابى خصيب ماجن در دوران حكومت معتضد عباسى زندگى مىكرد .
او قصيدهاى طولانى دارد كه در آن همنشينى خود را با زنى كه در مسير كوفه ملاقات كرده بود ، آورده است . ابتداى آن چنين است :
اى ابا حسن من داستانى مىدانم و اگر مطالب شگفتانگيز آن نبود به درازا نمىكشيد « 3 » .
54 - يوسف بن لقوه كاتب ، فضل بن سهل او را بر ساير نويسندگان ترجيح مىداد و از او تعريف مىكرد . او داراى قصيدهء حرفيه طولانيى است كه در پايان آن چنين مىسرايد :
پيشامدهاى ناگوار و ناملايمات روزگار مرا متزلزل كرد و كسى را نمىيابم كه مرا از روزگار حفظ كند در اين روزگار ، تنها گناه من اين است كه حسن ( ع ) و حسين ( ع ) را دوست دارم و على ( ع ) پدر آنها را كه از نظر پيشى جستن و نيكويى برترين مردم پس از پيامبر ( ص ) به شمار مىرود بر دوستى و محبت آنها مىميرم و زنده مىشوم و بر هدايت آنها روز قيامت برانگيخته مىشوم « 4 » .
هامش
( 1 ) -و لما رايت الشيب حل بياضه * بمفرق رأسى قلت للشيب مرحبا( 2 ) -و للموت خير من حياة زهيدة * و للمنع خير من عطاء مكدرفغش مثريا او مكديا من عطية * تمنى و إلا فاسأل اللّه و اصبر( 3 ) -ابا حسن ان لى قصة * و لو لا اعاجيبها لم تطل( 4 ) -ان صرف الزمان ضعضع ركنى * ما ارى لى من الزمان مجيراليس ذنبى إلى الزمان سوى اذ * نى احببت شبرا و شبيرا