دادند . عبد اللّه به منصور گفت : اى منصور ! ما در جنگ بدر با اسيران شما چنين رفتارى نكرديم . منصور ، سرش را پايين انداخت ، و اين اشاره و كنايه بر او گران آمد و دستور داد تا آنها را به عراق ببرند ، و آنها را در هاشميه ، كنار پل كوفه در سردابى زندانى كرد كه در آن ، شب و روز را تشخيص نمىدادند ، و آبى براى شستشو نداشتند و در همانجا ، ادرار و قضاى حاجت مىكردند به طورى كه بوى زنندهء آن ، فضا را پر كرده بود .
پس از اين كه شصت روز از زندانى شدن آنها سپرى شد ، منصور دستور داد آنها را بكشند ، ابراهيم بن حسن را نيز زنده به گور كردند .
منصور ، محمد بن ابراهيم بن حسن را احضار كرد ، او از همهء مردم ، زيباتر بود . منصور گفت : تو ديباى كوچك هستى ! گفت : آرى ، منصور گفت : من تو را به نحوى مىكشم كه تاكنون كسى را آن طور نكشتهام . آن گاه دستور داد اطراف او ستونى بسازند ، در حالى كه او زنده بود و در همان ستون جان سپرد . گفته شده كه منصور فرمان داد به آنها زهر بدهند و بدين وسيله مردند ، برخى نيز گويند كه منصور ، دستور قتل آنها را صادر كرده بود .
عبد اللّه بن محض به سبب خفگى جان سپرد . گفته شده منصور كسى را واداشت تا به عبد اللّه بگويد فرزندش محمد قيام كرد و كشته شد و عبد اللّه دچار سكته قلبى شد و درگذشت ، شهادت او در روز عيد قربان سال 145 ( ه . ق ) در سن 75 سالگى به وقوع پيوست . آرامگاه وى در محلّى است كه همراه گروهى از فرزندان حسن زندانى بود و آرامگاه آنها معروف به سبعه است .
ابن اثير گويد : بجز سليمان و عبد اللّه ، دو فرزند داود بن حسن بن حسن بن على و اسحاق و اسماعيل ، دو فرزند ابراهيم بن حسن بن حسن ، كسى از آنها نجات نيافت و كار آنها پايان يافت .
سيد بن طاوس در كتاب اقبال خود ، در فصلى مربوط به روز عاشورا ، حديثى را نقل مىكند و آن را به فاطمه ، دختر امام حسين ( ع ) نسبت مىدهد كه وى آن را از پدرش روايت كرده است كه فرمود : « گروهى از خاندان تو در رود فرات كشته مىشوند كه پيشينيان از آنها سبقت نمىگيرند و آيندگان به مقام آنها نمىرسند . »
او در روايت ديگرى از پدرش نقل كرده است : « هفت نفر از خاندان تو در رود فرات
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 457
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٤٥٧