تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
دشوار شد ، خودش را از قصر به پايين انداخت و گريخت ولى كشته نشد و گفت : هنگامى كه آنها مانع خروج من از كاخ شدند به نام خدا گريختم به همراه كسانى كه از قصر گريختند « 1 » . شب پانزدهم ماه رمضان ، مختار و يارانش با فداكارى جنگيدند و به شهادت رسيدند . مختار ، كنار محلى به نام زياتين به شهادت رسيد ؛ دو برادر از قبيله حنيفه در قتل او شركت داشتند كه يك طارف و ديگرى طريف نام داشت و فرزندان عبد اللّه بن دجاجه بودند . گويند مختار را صراف بن يزيد حنفى به قتل رساند ، آن دو برادر ، سر مختار را نزد مصعب بن زبير بردند و او سى هزار درهم به آنها پاداش داد . سپس دستور داد تا دست مختار را قطع كنند و پا ميخ به ديوار مسجد اعظم كوفه بكوبند ، و به همين حال بود ، تا اين كه حجاج به حكومت رسيد و دربارهء آن پرسيد . ماجرا را براى او بيان كردند و او دستور داد آن را پايين آوردند و به خاك سپردند . سپس مصعب سر مختار را نزد برادرش عبد اللّه فرستاد ولى او به آورندهء سر چيزى نداد و به او گفت : اين سر ، پاداش تو باشد ! ابن اثير گويد : مصعب ، فرزند عمر را ديد ، بر او سلام كرد و گفت : من مصعب فرزند برادر تو هستم ، فرزند عمر به او گفت : تو كسى هستى كه هفت هزار نفر از اهل قبله ( مسلمانان ) را در يك بامداد به قتل رساندى ، اين حال را تغيير بده و توبه كن . مصعب گفت : آنها كافر و نابه‌كار بودند ، فرزند عمر گفت : به خدا سوگند ! اگر به شمار آنها از ارث پدرت گوسفند مىكشتى ، اسراف بود . ابن زبير به عبد اللّه بن عباس گفت : آيا خبر كشته شدن كذّاب ( مختار ) به اطلاع تو نرسيده است ؟ عبد اللّه بن عباس گفت : كذّاب كيست ؟ گفت : فرزند ابى عبيد . گفت : خبر قتل مختار را شنيدم . گفت : گويا كذّاب بودن او را قبول ندارى و براى او دلسوزى مىكنى ؟ گفت : او مردى بود كه قاتلان ما را كشت ، به خونخواهى ما به پا خاست و كينهء دلهاى ما را التيام بخشيد ؛ سزاوار نيست كه پاداش ما به او دشنام و سرزنش باشد .
هامش
( 1 ) -و لما رأيت الباب قد حيل دونه * تكسرت باسم اللّه فيمن تكسرا