عروه ، در محضر خليفه عمر
عروه پس از تسلط كامل بر منطقه ، برادر خود « حنظلة بن زيد » را به جانشينى خود برگزيد ، و به خدمت عمار ياسر شتافت و از او فرمان خواست تا به تن خويش مژدهء فتح و پيروزى خود را به عرض خليفه عمر برساند .
عروه از آن روى چنين تقاضائى را داشت كه در گذشتهاى نه چندان دور ، خود خبر دردناك و يأسآور شكست مسلمانان را از دست ايرانيان در جنگ « جسر » به عمر رسانيده بود . اينك مىخواست تا خبر مسرتبخش و شادىآفرين فتح و پيروزى خويش را بر قواى يكپارچهء ديلمورى ، خود به عرض خليفه رسانده باشد .
عمار با تقاضاى عروه موافقت كرد ، و عروه شتابان خود را به مدينه رسانيد ، و بر خليفه وارد شد .
چون چشم خليفه به عروه افتاد ، حضور ناگهانى او ، خاطرات گذشته ، و شكست جنگ جسر ، و كشته شدن نامآوران عرب را در آن جنگ در خاطرش زنده كرد و حضور عروه را به فال بد گرفت و بىاختيار استرجاع كرد و گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
عروه كه بفراست ماجرا را دريافته بود به تندى به عمر گفت :
- نه . نه . اين بار شكر و سپاس خدا را به جاى آور كه ما را بر دشمنانمان پيروز گردانيده است . آنگاه پيروزىهاى خود را يكايك برشمرد . عمر چون خيالش از اين بابت راحت گرديد از عروه پرسيد :
- پس چرا خودت در آنجا نماندى ، و ديگرى را نزد من فرستادى ؟ عروه جواب داد :
- برادرم را به جاى خودم گذاشتهام ، و خود مىخواستم كه اين مژده را به تو رسانده باشم ، عمر خوشحال شده ، او را « بشير » ناميد .
بلاذرى اضافه كرده مىنويسد :
پيروزى عروه ، موجب شكست قطعى ديلميان گرديد ، زيرا وقتى كه عروه از خدمت خليفه بازگشت ، « سلمة بن عمرو » ، و « ضرار بن ضبى » را به فرماندهى سپاهيانش برگماشت . و ضرار با مردم دستبى ورى از در صلح درآمد .