خليفه چون چشمش به عروه افتاد از او پرسيد :
- تو ، بشير هستى ؟ « 1 » عروه كه گمان برده بود عمر اشتباه كرده و نامش را به جاى عروه ، بشير تصور كرده است به تندى پاسخ داد :
- نه ، نام من ( عروه ) است ! و عمر بار ديگر تكرار كرد :
- تو ، بشير هستى ؟ عروه كه اين نوبت مقصود عمر را دريافته بود ، نفسى به راحت كشيد و گفت :
- آرى ، آرى ، بشير . عمر پرسيد :
- تو ، از جانب نعيم آمدهاى ؟ عروه جواب داد :
- آرى من رسول نعيم هستم . آن وقت نامهء فتح و پيروزى را به دست عمر داد ، و او را از ماجرا باخبر نمود .
سيف مىگويد :
در اين هنگام نمايندگان مردم كوفه خمس غنائم جنگى را كه به همراه خود آورده بودند از پيش چشم خليفه گذارنيدند . عمر نام و نشان هر كدام را جويا شد ، به عرض خليفه رساندند كه ( سماك ، و سماك ، و سماك ) عمر تبسمى فرمود و گفت : خدا زيادتان كند ، چهقدر سماك ! خداوندا اسلام را به وسيلهء ايشان بلند آوازه گردان ، و آنان را نيز به اسلام تأييد فرما .
سپس خليفه به نعيم نامهاى نوشت و مقرر داشت تا او « سماك بن خرشهء انصارى » ( غير ابودجانه ) را به يارى « بكير بن عبدالله » مأمور كند . نعيم فرمان برد ، و سماك براى يارى بكير به آذربايجان رفت .
سيف مىگويد :
سماك بن خرشهء غير ابودجانه ، و عتبة بن فرقد ليثى ، از اغنياء ، و ثروتمندان عرب به شمار مىرفتند .
سماك در پست فرماندارى عراق
طبرى اين قسمت از افسانهء سيف را در تاريخ خود چنين آورده است :
هامش
( 1 ) . بشير / مژده دهنده / بشارت دهنده / خوش خبر .