« زر » جندى شاپور را به محاصره گرفته بود .
سپاهيان در همان حال كه « جندى شاپور » را در محاصره داشتند و با مردم آن جا مىجنگيدند يك روز به يك باره مشاهده كردند كه ناگهان درهاى دژ گشوده شد ، و مردم با رويى باز به استقبال جنگجويان عرب آمدند ، و بازارها به رويشان بگشودند ! و چون مسلمانان سبب پرسيدند پارسيان گفتند :
- شما تيرى به داخل دژ پرتاب كرديد كه به همراه خود براى ما امان نامه داشت ما هم امان شما را پذيرفتيم . گفتند :
- ما چنين امانى به شما ندادهايم ! سپس به پى جويى مطلب برآمده دريافتند كه بردهاى به نام « مكنف » كه اصل و تبارش از جندى شاپور بوده به چنين كارى دست زده است .
پس به ايرانيان گفتند :
- اين مرد ، بنده و بردهاى بيش نيست و امانش را ارزش و مقدارى نمىباشد . ايرانيان در پاسخ آنها گفتند :
- ما آزاده ، و بردهء شما را از هم تميز نمىدهيم و نمىشناسيم . همين اندازه مىدانيم كه به ما امان داده شده و ما هم قبول كردهايم و آن را نقض نمىكنيم . حالا خود دانيد مىخواهيد شما به آن خيانت كنيد ؟ !
در برابر پاسخ قطعى ايرانيان ، مسلمانان ناچار شدند تا براى روشن شدن تكليف مراتب را به خليفه عمر گزارش دهند و از او كسب دستور نمايند ، و در اين مدت متعرض ايرانيان نشوند . عمر امان مكنف را پذيرفت و به اين ترتيب جندى شاپور و مردمش در امان مكنف در آمد و مسلمانان از تعرضى به آن دست برداشتند !
اين داستان به به طورى كه گفتيم طبرى از قول سيف بن عمر در صلح جندى شاپور و در تاريخ كبير خود آورده است . و « ابن اثير و ابن كثير ، و ابن خلدون » ، نيز همانها را از طبرى گرفته در كتابهاى تاريخ خود نقل كردهاند بدون اين كه مصدر خبر خود را نام برده باشند اما همين طور كه در مقدمهء كتاب « عبد الله سبأ » گفتهايم اين دانشمندان اخبار و وقايعى را كه به هر صورت با اصحاب رسول خدا ارتباط پيدا كرده است ، مستقيماً از طبرى گرفتهاند و اين مطلب را در ابتداى كتاب خود تصريح نمودهاند .
« حموى » ضمن شرحى كه بر جندى شاپور در كتاب « معجم البلدان » خود آورده است ، همين روايت را نوشته و در پايان آن مىگويد : « عاصم بن عمرو » - همان نامورى كه در جلد اول همين كتاب به شرح حالش پرداختهايم - با شارهء به همين موضوع مكنف است كه مىسرايد :
به جان خودم سوگند كه خويشاوندى مكنف درست و صحيح بود و به هيچ روى با همشهريان خود قطع رح نكرد ! !
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢١٢