وكيع طى شعرى كار خود را چنين توجيح كرده است :
تو مپندار كه من از دين بيرون شده منع صدقه كردهام . در حالى كه من مان نامورى هستم كه به انگشت مرا نشان مىدهند !
من از قبيلهء بنى مالك حمايت كردم و مدتى درنگ نمودم تا اين كه چشمهايم بينا شد .
و چون خالد به سوى ما درفش كشيد ، امانتها به سوى او سرازير گشت .
چهارمين روايت
طبرى در روايت چهارم داستان كشته شدن « مالك بن نويره » را با همان اسناد ، از قول سيف بن عمر چنين آورده است : 4
چون خالد به سرزمين « بطاح » وارد شد ، افراد تحت فرمان خود را به گروههاى مختلفى تقسيم كرد و هر گروه را زير فرمان سرپرستى به مأموريتى جداگانه فرستاد تا در ميان تيرههاى مختلف تميم بگردند ، و آنان را به تسليم فرا خوانند ، و اگر كسى راه خود سرى پيش گرفت و تمكين نكرد ، او را اسير نموده در بند بكشند و به نزد خالد بياورند تا او شخصاٌ تصميم بگيرد .
سواران گشتى خالد در انجام چنين مأموريتى « مالك نويره » و جمعى از افراد خانوادهاش را دستگير و در بند كشيدند . اما بين مأمورين خالد بر سر اين كه آيا مالك و همراهانش اذان گفته نماز خواندهاند يا خير اختلاف افتاد ، و به همين سبب خالد بن وليد فرمان داد تا ايشان را زندانى كنند .
اتفاقاً آن شب ، شبى سرد و طوفانى بود و شدت سرما به حدى بود كه تا مغز استخوان اثر مىگذاشت و مرتب بر شدت آن افزوده مىشد .
خالد بن وليد براى رفاه حال اسيران دستور داد تا منادى او در ميان افراد سپاهى بانگ برآورد :
« ادفِئُوا اسَراكُم / اسيرانتان را گرم نگه داريد . »
سيف مىگويد كه در زبان مردم كنانه « دثروا الرجل فَادفئوه / مرد را بپوشانيد و گرمش كنيد » معناى گردن زدن را مىدهد ! اين بود كه سپاهيان خالد با شنيدن دستور فرمانده ، درمقام اجراى آن برآمد ، زيرا چنين مىپنداشتند كه خالد فرمان قتل اسيران را صادر كرده است ! پس « ضرارين ازور » بر مىجهد ، و مالك بن نويره را گردن مىزند ، و ديگران نيز بقيهء افراد مالك را از پاى در مىآورند .
خالد بن وليد كه ناله و فرياد اسرا را مىشنود ، شتابان از چادر خود بيرون مىآيد ، ولى ديگر دير شده و كار از كار گذشته است زيرا مالك و همراهانش در ميان خاك و خون خود دست و پا مىزند . پس مىگويد :